تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
بهشت برپا شد(عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:19 تعداد بازديد : 544 |

داستان "بهشت برپا شد"

عرفان نظرآهاری

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود .

آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد

و هزار و یک گره ی آن را باز کند و چه سخت است

وقتی که ماهی کوچک عاشق شود ؛

عاشق دریای بزرگ .

ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت

اما پیدایش نمی کرد .

هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید .

کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان

که هرچه بیشتر می گشت ،

گم تر می شد و هرچه که می رفت ، دورتر .

ماهی مدام می گریست ؛ از دوری و از دلتنگی .

و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد .

همیشه با خود می گفت :

- این جا سرزمین اشک ها ست .

اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند

چون هیچ وقت دریا را ندیدند .

و فکر می کرد شاید جایی دور از این

قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است .

ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد ،

اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود

که عمری در آن غوطه می خورد .

 قصه که به این جا رسید ، آدمی گفت :

- ماهی در آب بود و نمی دانست .

شاید آدمی هم با خدا ست و نمی داند

و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم ،

تنها یک اشتباه باشد .

آن وقت لبخند زد ،

خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هر بار که می روی رسیده ای (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:15 تعداد بازديد : 460 |

داستان "هر بار که می روی رسیده ای"

عرفان نظرآهاری
 
 
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی .

می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت .

آهسته آهسته می خزید ،

دشوار و کند و دورها همیشه دور بود .

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت

و آن را چون اجباری بر دوش می کشید .

پرنده ای در آسمان پر زد ،

سبک و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت :

- این عدل نیست . این عدل نیست .

کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی .

من هیچ گاه نمی رسم ، هیچ گاه .

و در لاک سنگی خود خزید به نیت ناامیدی .

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد .

زمین را نشانش داد . کره ای کوچک بود .

و گفت :

- نگاه کن ! ابتدا و انتها ندارد .

هیچ کس نمی رسد چون رسیدنی در کار نیست .

فقط رفتن است حتی اگر اندکی و هر بار که می روی ،

رسیده ای و باور کن آن چه بر دوش

تو ست تنها لاکی سنگی نیست ،

تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی ؛

پاره ای از مرا .

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت .

دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور .

سنگ پشت به راه افتاد و گفت :

- رفتن ، حتی اگر اندکی .

و پاره ای از " او " را با عشق بر دوش کشید .

 

 

عرفان نظرآهاری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
شیطان مسئول فاصله ها ست (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:08 تعداد بازديد : 550 |

داستان "شیطان مسئول فاصله ها ست"

 

عرفان نظرآهاری

 

****

گفت :

- کسی دوست ام ندارد.

می دانی چقدر سخت است این که کسی

دوست ات نداشته باشد ؟ تو برای

دوست داشتن بود که جهان را ساختی .

حتی تو هم بدون دوست داشتن ... !

خدا هیچ نگفت .

گفت :

- به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است .

چشم ها را آزار می دهم.  دنیا را کثیف می کنم .

آدم هایت از من می ترسند. 

مرا می کشند برای این که زشت ام . زشتی جرم من است .

خدا هیچ نگفت .

گفت:

- این دنیا فقط مال قشنگ ها ست .

مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدک ها ، مال من نیست .

خدا گفت :

- چرا مال تو هم هست .

دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه

یا قاصدک کار چندان سختی نیست .

اما دوست داشتن یک سوسک ،

دوست داشتن تو کاری دشوار است .

دوست داشتن کاری است آموختنی

و همه رنج آموختن را نمی برند .

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد .

زیرا که هنوز مؤمن نیست .

زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته او ابتدای راه است .

مؤمن دوست دارد . همه را دوست دارد .

زیرا همه از من است . و من زیبایم  .

من زیبایی ام ، چشم های مؤمن جز زیبا نمی بینند. 

زشتی در چشم ها ست .

در این دایره هر چه که هست ، نیکو ست. 

آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود. 

شیطان مسئول فاصله ها ست .

حالا قشنگ کوچک ام!  نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیبا ست .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
نسیم ، نفس خدا ست (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:11 تعداد بازديد : 563 |

داستان "نسیم ، نفس خدا ست"

 

عرفان نظرآهاری

***

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت .

دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد .

نفس نفس می زد اما کسی صدای

نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید .

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .

خدا دانه ی گندم را فوت کرد .

مورچه می دانست که نیسم ، نفس خدا ست .

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :

- گاهی یادم می رود که هستی . کاشکی بیشتر می وزیدی .

خدا گفت :

- همیشه می وزم . نکند دیگر گمم کرده ای !

مورچه گفت :

- این منم که گم می شوم .

بس که کوچکم ، بس که ناچیز .

بس کهخرد .نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد .

خدا گفت :

- اما نقطه سر آغاز هر خطی ست .

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت :

- من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی .

من به هیچ چشمی نخواهم آمد .

خدا گفت :

- چشمی که سزاوار دیدن است ،

می بیند . چشم های من همیشه بینا ست .

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت .

پس دوباره گفت :

- زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم . نبودنم را غمی نیست .

خدا گفت :

- اما اگر تو نباشی پس چه کسی

دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد

و راه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند ؟

تو هستی و سهمی از بودن برای تو ست .

در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است .

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد .

خدا دانه را به سمتش هل داد .

هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک ،

مورچه ای با خدا گرم گفتگو ست .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
سیاه کوچکم ! بخوان (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:10 تعداد بازديد : 466 |

داستان "سیاه کوچکم ! بخوان"

 

عرفان نظرآهاری

 

****

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان

و وصله ی ناجور بر لباس هستی .

صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس .

با صدایش نه گلی می شکفت

و نه لبخندی بر لبی می نشست .

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید .

کلاغ خودش را دوست نداشت ،

بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت .

کلاغ فکر می کرد در دایره ی

قسمت نازیبایی تنها سهم او ست .

کلاغ غمگین بود و با خودش گفت :

- کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود .

پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند .

خدا گفت :

- عزیز من ! صدایت ترنمی است که هر گوشی

شنوای آن نیست اما فرشته ها

با صدای تو به وجد می آیند .

سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند .

ولی کلاغ هیچ نگفت .

خدا گفت :

- تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی

را از آن می نویسند و زیبایی ات را بنویس .

اگر تو نباشی ، آبی من چیزی کم خواهد داشت .

خودت را از آسمانم دریغ نکن .

و کلاغ باز خاموش بود .

خدا گفت :

- بخوان ، برای من بخوان . این منم که دوستت دارم ،

سیاهی ات را و خواندنت را .

و کلاغ خواند ، این بار عاشقانه ترین آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
خدا هستی را قسمت می کرد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:53 تعداد بازديد : 500 |

داستان "خدا چراغی به او داد" عرفان نظرآهاری

 

*******

روز قسمت بود . خدا هستی را قسمت می کرد .

خدا گفت :

- چیزی از من بخواهید . هر چه که باشد ، شما را خواهم داد .

سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است .

و هر که آمد چیزی خواست .

یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.

یکی جثه یی بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز .

یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :

- من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.

  نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. 

نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا. 

تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده .

و خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت :

- آن که نوری با خود دارد بزرگ است ،

حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .

و رو به دیگران گفت :

- کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست

زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .

هزاران سال است که او می تابد.

  روی دامن هستی می تابد .

وقتی ستار ه ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است

و کسی نمی داند که این همان چراغی است

که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پرنده ای به رسالت مبعوث شد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:09 تعداد بازديد : 622 |

داستان "پرنده ای به رسالت مبعوث شد"

عرفان نظرآهاری

***

 

خداوند گفت :

- دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ،

از آن گونه که شما انتظار دارید اما جهان

هرگز بی پیامبر نخواهد ماند .

و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد .

پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود .

عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .

و خدا گفت :

- اگر بدانید ، حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد .

خداوند رسولی از آسمان فرستاد . باران ، نام او بود .

همین که باران ، باریدن گرفت ، پس بی درنگ توبه کردند

و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .

خدا گفت :

- اگر بدانید ، با رسول باران هم می توان به پاکی رسید .

خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت .

پس باد ، روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند ،

روزی در خوف و روزی در رجا زیستند .

خدا گفت :

- آن که خبر باد را می فهمد ،

قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است .

خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .

و گل چنان از رستخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید ،

رستاخیز را به یاد آورد .

خدا گفت :

- اگر بفهمید ، تنها با گلی قیامت خواهد شد .

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .

دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد

که هیچ از هزار موج او باقی نماند .

مردم تماشا می کردند ، عده ای پیام دریا را دانستند ،

پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند

که هیچ از آن ها باقی نماند .

خدا گفت :

- آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت .

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :

- جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است

اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد ،

تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر .

اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران

و فرستاده باد برای ایمان تو کافی است .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
ترانه ی آدمی(عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:12 تعداد بازديد : 285 |

داستان "ایمان ، ترانه ی آدمی"

عرفان نظرآهاری

*****

 

ترانه ای روی زمین افتاده بود . قناری کوچکی

آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.

ترانه در قناری جاری شد ، با او درآمیخت .

ترانه آب شد ، ترانه خون شد ، ترانه نفس شد و زندگی .

قناری ترانه را سر داد . ترانه از گلوی قناری به اوج رسید .

ترانه معنا یافت ،

ترانه جان گرفت ، قناری نیز .

و همه دانستند که از این پس ترانه ، بودن است .

ترانه ، هستی است .

ترانه ، جان قناری است .

ایمان ، ترانه ی آدمی ست .

قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
خاک خوشبخت ( عرفان نظر آهاری) ( چای با طعم خدا , )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:45 تعداد بازديد : 383 |

      خاک خوشبخت 

 

 

سال ها پیش از این

زیر یک سنگ گوشه ای از زمین

من فقط یک کمی خاک بودم همین

یک کمی خاک که دعایش

پر زدن آن سوی پرده ی آسمان بود

آرزویش همیشه

دیدن آخرین قله ی کهکشان بود

 

خاک هر شب دعا کرد

از ته دل خدا را صدا کرد

یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت

آسمان را در آن کاشت

خاک را

توی دستان خود ورز داد

روح خود را به او قرض داد

خاک

توی دست خدا نور شد

پر گرفت از زمین دور شد

 

راستی

من همان خاک خوشبخت

من همان نور هستم

پس چرا گاهی اوقات

این همه از خدا دور هستم ؟

 

 

 

 عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دختری دلش شکست ( عرفان نظر آهاری) ( چای با طعم خدا , )
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:44 تعداد بازديد : 51 |

دختری دلش شکست

 

 

 

دختری دلش شکست

رفت و هرچه پنجره

رو به نور بود بست

 

رفت و هرچه داشتچ

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه ی زباله ریخت

پشت در گذاشت

 

صبح روز بعد

رفتگر

لای خاکروبه ها یک دل شکسته دید

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را به

خانه برد

 

سال ها ست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سال ها ست

عاشق استv 

 

 

 

عرفان نظرآهاری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت