تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
وای اگر پرنده ای را بیازاری (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:28 تعداد بازديد : 710 |

 "وای اگر پرنده ای را بیازاری"

 

**

پسرک بی آن که بداند چرا ،

سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی

آن که بداند چرا ، گنجشک کوچکی را نشانه رفت .

پرنده افتاد ، بال هایش شکست و تنش خونی شد .

پرنده می دانست که خواهد مرد

اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت

تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد .

پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود

تا شکار تازه ی خود را تماشا کند اما پرنده شکار نبود .

پرنده پیام بود . پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت :

- کاش می دانستی که زنجیر بلندی است

زندگی که یک حلقه اش درخت است

و یک حلقه اش پرنده ، یک حلقه اش انسان

و یک حلقه سنگ ریزه ، حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید .

و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است

و هر حلقه پاره ای از زنجیر و کیست که در این

حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد ؟

و وای اگر شاخه ای را بشکنی ،

خورشید هم خواهد گریست .

وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ،

ماه تب خواهد کرد . وای اگر پرنده ای را بیازاری ،

انسانی خواهد مرد زیرا هر حلقه را که بشکنی ،

زنجیر را گسسته ای و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی .

پرنده این را گفت و جان داد .

و پسرک آن قدر گریست تا عارف شد .

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هر قاصدکی یک پیامبر است (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:26 تعداد بازديد : 1014 |

 "هر قاصدکی یک پیامبر است"

 

**

ساکت و ساده و سبک بود ؛ قاصدکی که داشت می رفت .

فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .

قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید .

قاصدک رو به فرشته کرد گفت :

- اما شانه های من ظریف است .

زیر بار این خبر می شکند من نازک تر از آنم

که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم .

فرشته گفت :

_ درست است ، آن چه تو باید بر دوش بکشی

نا ممکن است و سنگین ؛ حتی برای کوه

اما تو می توانی زیرا قرار است تو بی قرار باشی .

فرشته گفت :

- فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر .

 آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت

و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد .

حالا هزاران سال است که قاصد می رود ،

می چرخد و می رود ، می رقصد و می رود

و همه می دانند که او با خود خبری دارد .

دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود .

خبری آورده بود و تو یادت رفته بود

که هر قاصدک یک پیامبر است . پنجره بسته بود ،

تو نشنیدی و او رد شد .

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ،

دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود

از او بپرس چه بود آن خبری که روزی

فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
یک نفر دلش شکسته بود (عرفان نظر آهاری) ( روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:01 تعداد بازديد : 480 |

 "ایستگاه استجابت دعا"

 

 

**

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتظر ، ولی دعای او

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چار راه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ

گیر کرده بود

 

او نشست و باز هم نشست

روز ها یکی یکی

از کنار او گذشت

روی هیچ چیز و هیچ کجا

از دعای او اثر نبود

هیچ کس

از مسیر رفت و آمد دعای او

با خبر نبود

با خودش فکر کرد

پس دعای من کجا ست ؟

او چرا نمی رسد ؟

شاید این دعا

راه را اشتباه رفته است !

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا که پیش از آمدن برای او

دست دوستی تکان دهد

رفت

پس چراغ چارراه آسمان سبز شد

رفت و با صدای رفتنش

کوچه های خاکی زمین

جاده های کهکشان

سبز شد

او از این طرف ، دعا از آن طرف

در میان راه

با هم آن دو رو به رو شدند

دست توی دست هم گذاشتند

از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند

وای که چقدر حرف داشتند ...

 

برف ها

کم کم آب می شود

شب

ذره ذره آفتاب می شود

و دعای هر کسی

رفته رفته توی راه

مستجاب می شود ...

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
معرکه (عرفان نظر آهاری) ( روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:00 تعداد بازديد : 422 |

 "معرکه"

 

 

 

**

دنگ دنگ

آی بیا پهلوان

وارد میدان بشو

نوبتت آخر رسید

معرکه است

معرکه ی کشتی تو با خدا ست

 

این طرف گود منم ، یک تنه

آن طرف گود خدا با همه

زور خدا از همه کس بیشتر

زور من از مورچه هم کمتر است

آخرش او می برد

او که خودش داور است

 

بازوی من را گرفت

برد هوا ، زد زمین

خرد شدم

زیر خمش این چنین

آخر بازی ولی

گفت : بیا

جایزه ی بازی و بازندگی

یک دل محکم تر است

یک زره آهنی

پاشو ، تنت کن ولی

باز نبینم که زود

زیر غمم بشکنی

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
وای از آن خیال زخمی ات(عرفان نظر آهاری) ( روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:58 تعداد بازديد : 621 |

"وای از آن خیال زخمی ات"

 

**

بوی اسب می دهی

بوی شیهه ، بوی دشت

بوی آن سوار را

او که رفت و هیچ وقت برنگشت

 

شیهه می کشد دلت

باد می شود

می وزد چهارنعل

سنگ و صخره زیر پای تو

شاد می شود

می دود چهارنعل

 

یال زخمی ات

شبیه آبشار

روی شانه های کوه ریخته

وای از آن خیال زخمی ات

تا کجای آسمان گریخت

 

روی کوه های پر غرور

روی خاک دره های دور

رد پای وحشی تو مانده است

رفته ای و دست خط خونی تو را

هیچ کس به جز خدا نخوانده است

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
وای از آن خیال زخمی ات (عرفان نظر آهاری) ( روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:56 تعداد بازديد : 708 |

"وای از آن خیال زخمی ات"

 

 

**

بوی اسب می دهی

بوی شیهه ، بوی دشت

بوی آن سوار را

او که رفت و هیچ وقت برنگشت

 

شیهه می کشد دلت

باد می شود

می وزد چهارنعل

سنگ و صخره زیر پای تو

شاد می شود

می دود چهارنعل

 

یال زخمی ات

شبیه آبشار

روی شانه های کوه ریخته

وای از آن خیال زخمی ات

تا کجای آسمان گریخت

 

روی کوه های پر غرور

روی خاک دره های دور

رد پای وحشی تو مانده است

رفته ای و دست خط خونی تو را

هیچ کس به جز خدا نخوانده است

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
قالی ظریف و دست باف او (عرفان نظر آهاری) ( روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:55 تعداد بازديد : 686 |

 "قالی ظریف و دست باف او"

 

 

**

قلب من

قالی خدا ست

تار و پودش از پر فرشته ها ست

پهن کرده او دل مرا

در اتاق کوچکی در آسمان خراش آسمان

برق می زند

قالی قشنگ و نو نوار من

از تلاش آفتاب

 

شب که می شود ، خدا

روی قالی دلم

راه می رود

ذوق می کنم ، گریه می کنم

اشک من ستاره می شود

هر ستاره ای به سمت ماه می رود

 

یک شبی حواس من نبود

ریخت روی قالی دلم

شیشه ای مرکب سیاه

سال ها ست مانده جای ان

جای لکه های اشتباه

 

ای خدا به من بگو

لکه های چرک مرده را کجا

خاک می کنند ؟

از میان تار و پود قلب

جای جوهر گناه را چطور

پاک می کنند ؟

 

آه

آه از این همه گناه و اشتباه

آه نام دیگر تو است

آه بال می زند به سوی تو

کبوتر تو است

 

قلب من دوباره تند تند می زند

مثل این که باز هم خدا

روی قالی دلم ، قدم گذاشته

در میان رشته های نازک دلم

نقش یک درخت و یک پرنده کاشته

قلب من چقدر قیمتی است

چون که قالی ظریف و دست باف او ست

این پرنده ای که لای تار و پود آن نشسته است

هدهد است

می پرد به سوی قله های قاف دوست

 

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
امشب این پلنگ (عرفان نظر آهاری) ( روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:53 تعداد بازديد : 641 |

 "امشب این پلنگ"

 

 

**

چشم هایش از سکوت

خط و خالش از غرور

قلب سرخ و وحشی اش

مثل شر و مثل شور

 

توی سینه ام نشسته است

یک پلنگ سر به تو

سرزمین او کجا ست ؟

کوه و جنگل و درخت ، کو ؟

 

این قفس چقدر کوچک است

جا برای این پلنگ نیست

او که مثل کبک ، خانه اش

زیر برف و کنج تخته سنگ نیست

 

پنجه می کشد به این قفس

رو نمی دهد به هیچ کس

او پر از دویدن است

آرزوی او

رفتن و به بیشه های آسمان رسیدن است

 

آی ، با تو ام ، نگاه کن

امشب این پلنگ

از دل شب ، این شب سیاه

جست می زند

روی قله ی سپید ماه

 

 

 


عرفان نظرآهاری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
خدایا تو قلب مرا می خری (عرفان نظر آهاری) ( روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:45 تعداد بازديد : 462 |

"خدایا تو قلب مرا می خری ؟"

 

**

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم این جا و آن جا

و هر روز

برای دلم

مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

 

ولی هیچ کس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم ، قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

 

یکی گفت :

چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت :

چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت :

چرا نور این جا کم است

و آن دیگری گفت :

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

 

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا تو قلب مرا می خری ؟

 

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم :

ببخشید ، دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او

کسی را نداریم

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دلم سیب سرخ (عرفان نظر آهاری) ( روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:42 تعداد بازديد : 738 |

 "دلم سیب سرخ"

 

 

**

تو زنبیل بودی

دلم سیب سرخ

ولی سیب سرخم پلاسید زود

تو یک کاسه ی اصل چینی

دلم آش داغ

دلم توی ظرف تو ماسید زود

 

تو یک پنجره رو به باران

دلم آفتاب

ولی پنجره بی هوا بسته شد

تو خاک و تو ریشه

دلم مثل آب

ولی ریشه از آب هم خسته شد

 

تو یک کاغذ تا نخورده

سفید سفید

دلم خودنویس

نوشتم خودم را برایت ، ولی

ببین کاغذ تو به آخر رسید !

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت