تبلیغات اینترنتیclose
قصه ای به زیبایی نان (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
قصه ای به زیبایی نان (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:53 تعداد بازديد : 1362 |

"قصه ای به زیبایی نان"

 

**

یک مشت دانه ی گندم توی پارچه ای نمناک

خیس خوردند ، جوانه زدند و سبز شدند .

کمی که بالا آمدند ، دورشان را روبانی قرمز گرفت

و همسایه ی سکه و سیب شدند .

بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود .

دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان

پر بود از رقص گندم زار های طلایی .

آن ها به پایان قصه فکر می کردند ،

به قرص نانی در سفره و اشتیاق

دستی که آن را می چیند .

نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است .

اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد

و سیزدهمین برگ ، پایان دانه های گندم بود .

روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم

را از مزرعه ی کوچک شان جدا کرد .

رویای نان و گندم تکه تکه شد و این آخر قصه بود .

دانه ها دلخور بودند ، از قصه ای که خدا برای شان نوشته بود .

پس به خدا گفتند :

- این قصه ای نبود که دوستش داشتیم .

این قصه ناتمام است و نان ندارد .

خدا گفت :

- قصه ی شما کوتاه بود اما ناتمام نبود .

قصه ی شما ، قصه ی جوانه زدن بود و روییدن .

قصه ی سبزی ، قصه ای که برای

فهمیدنش عمری باید زیست . قصه ی شما ،

قصه ی زندگی بود و کوتاهی اش . رسالت تان

گفتن همین بود .

خدا گفت :

- قصه ی شما اگرچه نان نداشت اما زیبا بود ، به زیبایی نان .

 

 

 

عرفان نظر آهاری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت