تبلیغات اینترنتیclose
دانه ای که سپیدار بود (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
دانه ای که سپیدار بود (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:49 تعداد بازديد : 1005 |

 "دانه ای که سپیدار بود"

 

**

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .

سال های سال گذشته بود و او

هنوز همان دانه ی کوچک بود .

دانه دلش می خواست به چشم

بیاید اما نمی دانست چگونه .

گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت .

گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها

می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت :

- من هستم ، من این جا هستم ، تماشایم کنید .

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش

را داشتند یا حشره هایی که به چشم

آذوغه ی زمستان به او نگاه می کردند ،

کسی به او توجه نمی کرد .

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن

و کوچکی خسته بود .

یک روز رو به خدا کرد و گفت :

- نه ، این رسمش نیست .

من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگ تر ،

کمی بزرگ تر مرا می آفریدی .

خدا گفت :

- اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ،

بزرگ تر از آن چه فکر می کنی .

حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای .

راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به

چشم بیایی ، دیده نمی شوی .

خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب

نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد .

رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .

سال ها بعد دانه ی کوچک ، سپیداری بلند

و باشکوه بود که هیچ کس نمی توانست

ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد .

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت