تبلیغات اینترنتیclose
اسب سرکش در سینه ی لیلی (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
اسب سرکش در سینه ی لیلی (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:48 تعداد بازديد : 517 |

داستان "اسب سرکش در سینه ی لیلی"

 

عرفان نظرآهاری

 

لیلی گفت :

- موهایم مشکی ست ، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج .

دلت توی حلقه های موی من است .

نمی خواهی دلت را آزاد کنی ؟

نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی ؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت :

- نه نمی خواهم ، گیسوی مواج لیلی

را نمی خواهم ، دلم را هم .

لیلی گفت :

- چشمهایم جام شیشه ای عسل است ،

شیرین ، نمی خواهی عکست را توی

جام عسل ببینی ؟ شیرینی لیلی را ؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت :

- هزار سال است عکسم ته جام شوکران است ،

تلخ . تلخی مجنون را تاب می آوری ؟

لیلی گفت :

- لبخندم خرمای رسیده نخلستان است .

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند .

نمی خواهی خرما بچینی ؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت :

- من خار را دوست تر دارم .

لیلی گفت : دستهایم پل است .

پلی که مرا به تو می رساند . بیا و از این پل بگذر .

مجنون گفت :

اما من از این پل گذشته ام .

آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد .

لیلی گفت : قلبم اسب سرکش عربی ست .

بی سوار و بی افسار . عنانش را خدا بریده ،

این اسب را با خودت می بری ؟

مجنون هیچ نگفت .

لیلی که نگاه کرد ، مجنون دیگر نبود ؛

تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن .

لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن می آمد .

اسب سركش اما در سینه لیلی نبود .

 

 

 عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت