تبلیغات اینترنتیclose
بال هایت را کجا جا گذاشتی (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
بال هایت را کجا جا گذاشتی (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:05 تعداد بازديد : 581 |

داستان "بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟"

 

عرفان نظرآهاری

 


پرنده بر شانه های انسان نشست .

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

- اما من درخت نیستم .

تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .

پرنده گفت :

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :

- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .

پرنده گفت :

- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید. 

انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد .

چیزی که نمی دانست چیست .

شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :

- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم

که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،

اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش

به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این

آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی

شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم،

بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت

و جای خالی چیزی را احساس کرد .

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت