تبلیغات اینترنتیclose
کمک به عشق ، کمک به خدا (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
کمک به عشق ، کمک به خدا (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:00 تعداد بازديد : 450 |

داستان "کمک به عشق ، کمک به خدا "

 

عرفان نظزآهاری

 

می خواستند سرش را ببرند .

خودش این را می فهمید .

او معنی کاسه ی آب و چاقو را می فهمید .

با مادرش هم همین کار را کردند ،

آبش دادند و سرش را بریدند .

ترسیده بود ، گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .

قلب قرمزش تند تند می زد .

کمک می خواست ، فریاد می زد

و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .

خدا فرشته ای فرستاد تا گوشفند بی تاب را آرام کند .

فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت :

- چه قدر قشنگ است این که قرار است

خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند .

آدم ها سپاس گزار تو اند .

قوت و قدم های شان از تو ست ،

تاب و توان شان هم .

تو به قلب های شان کمک می کنی تا بهتر بتپد ،

قلب هایی که می توانند عشق بورزند .

پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .

تو کمک می کنی تا آدمی امانت بزرگی

را که خدا بر شانه های کوچکش گذاشته ، بر دوش کشد .

تو و گندم و نور ، تو و پرنده و درخت ،

همه کمک می کنید تا این چرخ بچرخد ،

چرخی که نام آن زندگی است .

گوشفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد .

او قطره قطره بر خاک چکید اما هر قطره اش

خشنود بود ، زیرا به خدا ، به عشق ،

به زندگی کمک کرده بود .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت