تبلیغات اینترنتیclose
دیگر بار به دنیا آمد (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
دیگر بار به دنیا آمد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:24 تعداد بازديد : 451 |

داستان "دیگر بار به دنیا آمد

 

عرفان نظرآهاری

***

سرش قد سر سوزن بود و تنش سیاه و کرکی .

لای برگ های درخت توت می لولید .

نه چشمی و نه گوشی ، نه بالی و نه پایی .

می خورد و می خزید و به قدر دو وجب انگشت

بسته ی آدم جلو می رفت .

زندگی را تا همین جا فهمیده بود اما آسوده بود و خوشبخت .

دوستانش هم دوستش داشتند .

دوستانش : کرم های کوچک خاکی .

هر از چند گاهی اما تن لزج و چسبناکش

را به شاخه ای می چسباند . قدری سکوت و قدری سکون .

چیزی در او اتفاق می افتاد .

رنجی توی تن کوچکش می پیچید . دردش می گرفت ،

ترک می خورد و بیرون می آمد ، هر بار تازه تر  ،

هر بار محکم تر .

دوستانش اما به او می خندیدند ، به شکستنش ،

به ترک برداشتنش ، به درد عمیق و رنج اصیلش .

و او خجالت می کشید .

دردش را پنخان می کرد و رنجش را ،

بزرگ شدنش را ، رشد کردنش را .

روز ها گذشت و روزی رسید که دیگر آن

چه داشت خشنودش نمی کرد .

چیز دیگری می خواست ، چیزی افزون ، افزون تر از آن چه بود .

می خواست دیگر شود .

از سر تا پا و از پا تا سر .

می خواست و خواستنش را به خدا گفت .

خدا کمکش کرد .

او را در مشت خود گرفت و به او تنیدن آموخت .

بافت و بافت و بافت و تنهایی را به تجربه نشست

و سرانجام روزی پیله اش را پاره کرد و دیگر بار

به دنیا آمد ، با بالی تازه و دلی نو .

و آن روز ، آن روز که آن کرم کوچک بال گشود

و فاصله گرفت و بالا رفت ، آن روز که آن خود

کهنه اش را دور انداخت ، دوستانش نفرینش کردند

و دشنامش دادند و فریاد برآوردند که این

جرمی نابخشودنی است ، این خیانت است ،

این که کرمی ، پروانه باشد .

 

اما تو بگو ، او چه باید می کرد ؟

 !خاک و خزیدن و خوشبختی یا غربت و خدا و تنهایی

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت