تبلیغات اینترنتیclose
هر بار که می روی رسیده ای (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
هر بار که می روی رسیده ای (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:15 تعداد بازديد : 445 |

داستان "هر بار که می روی رسیده ای"

عرفان نظرآهاری
 
 
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی .

می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت .

آهسته آهسته می خزید ،

دشوار و کند و دورها همیشه دور بود .

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت

و آن را چون اجباری بر دوش می کشید .

پرنده ای در آسمان پر زد ،

سبک و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت :

- این عدل نیست . این عدل نیست .

کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی .

من هیچ گاه نمی رسم ، هیچ گاه .

و در لاک سنگی خود خزید به نیت ناامیدی .

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد .

زمین را نشانش داد . کره ای کوچک بود .

و گفت :

- نگاه کن ! ابتدا و انتها ندارد .

هیچ کس نمی رسد چون رسیدنی در کار نیست .

فقط رفتن است حتی اگر اندکی و هر بار که می روی ،

رسیده ای و باور کن آن چه بر دوش

تو ست تنها لاکی سنگی نیست ،

تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی ؛

پاره ای از مرا .

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت .

دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور .

سنگ پشت به راه افتاد و گفت :

- رفتن ، حتی اگر اندکی .

و پاره ای از " او " را با عشق بر دوش کشید .

 

 

عرفان نظرآهاری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت