تبلیغات اینترنتیclose
سیاه کوچکم ! بخوان (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
سیاه کوچکم ! بخوان (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:10 تعداد بازديد : 420 |

داستان "سیاه کوچکم ! بخوان"

 

عرفان نظرآهاری

 

****

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان

و وصله ی ناجور بر لباس هستی .

صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس .

با صدایش نه گلی می شکفت

و نه لبخندی بر لبی می نشست .

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید .

کلاغ خودش را دوست نداشت ،

بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت .

کلاغ فکر می کرد در دایره ی

قسمت نازیبایی تنها سهم او ست .

کلاغ غمگین بود و با خودش گفت :

- کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود .

پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند .

خدا گفت :

- عزیز من ! صدایت ترنمی است که هر گوشی

شنوای آن نیست اما فرشته ها

با صدای تو به وجد می آیند .

سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند .

ولی کلاغ هیچ نگفت .

خدا گفت :

- تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی

را از آن می نویسند و زیبایی ات را بنویس .

اگر تو نباشی ، آبی من چیزی کم خواهد داشت .

خودت را از آسمانم دریغ نکن .

و کلاغ باز خاموش بود .

خدا گفت :

- بخوان ، برای من بخوان . این منم که دوستت دارم ،

سیاهی ات را و خواندنت را .

و کلاغ خواند ، این بار عاشقانه ترین آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت