تبلیغات اینترنتیclose
پرنده ای به رسالت مبعوث شد (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
پرنده ای به رسالت مبعوث شد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:09 تعداد بازديد : 589 |

داستان "پرنده ای به رسالت مبعوث شد"

عرفان نظرآهاری

***

 

خداوند گفت :

- دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ،

از آن گونه که شما انتظار دارید اما جهان

هرگز بی پیامبر نخواهد ماند .

و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد .

پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود .

عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .

و خدا گفت :

- اگر بدانید ، حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد .

خداوند رسولی از آسمان فرستاد . باران ، نام او بود .

همین که باران ، باریدن گرفت ، پس بی درنگ توبه کردند

و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .

خدا گفت :

- اگر بدانید ، با رسول باران هم می توان به پاکی رسید .

خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت .

پس باد ، روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند ،

روزی در خوف و روزی در رجا زیستند .

خدا گفت :

- آن که خبر باد را می فهمد ،

قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است .

خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .

و گل چنان از رستخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید ،

رستاخیز را به یاد آورد .

خدا گفت :

- اگر بفهمید ، تنها با گلی قیامت خواهد شد .

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .

دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد

که هیچ از هزار موج او باقی نماند .

مردم تماشا می کردند ، عده ای پیام دریا را دانستند ،

پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند

که هیچ از آن ها باقی نماند .

خدا گفت :

- آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت .

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :

- جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است

اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد ،

تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر .

اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران

و فرستاده باد برای ایمان تو کافی است .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت