تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
لیلی نام تمام دختران زمین است (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 1 , )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:38 تعداد بازديد : 507 |

داستان "لیلی نام تمام دختران زمین است"

 

عرفان نظرآهاری

 

خدا مشتی خاک برگرفت .

می خواست لیلی را بسازد .

از خود در او دمید و لیلی پیش

از آنکه با خبر شود ، عاشق شد .

سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد .

لیلی باید عاشق باشد زیرا خدا در او دمیده است

و هر که خدا در او بدمد عاشق می شود .

لیلی نام تمام دختران زمین است ؛ نام دیگر انسان .
خدا گفت :

- به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید .

  آزمونتان تنها همین است : عشق .

و هر که عاشق تر آمد ، نزدیکتر است .

پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر . عشق ، کمند من است .

کمندی که شما را پیش من می آورد . کمندم را بگیرید .

و لیلی کمند خدا را گرفت .

خدا گفت :

- عشق ، فرصت گفتگو است . گفتگو با من .

با من گفتگو کنید .

و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد .

لیلی هم صحبت خدا شد .

خدا گفت :

- عشق ، همان نام من است که مشتی

خاک را بدل به نور می کند .

و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
لیلی زیر درخت انار(عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 1 , )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:36 تعداد بازديد : 452 |

داستان "لیلی زیر درخت انار"

 

عرفان نظرآهاری

 

لیلی زیر درخت انار نشست .

 درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ .

 گل ها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزارتا دانه داشت .

 دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند .

 انار کوچک بود . دانه ها ترکیدند . انار ترک برداشت .

 خون انار روی دست لیلی چکید .

 لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید .

 مجنون به لیلی اش رسید .

 خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود .

 کافی است انار دلت ترک بخورد .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
لیلی تشنه تر شد (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 1 , )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:35 تعداد بازديد : 514 |

داستان "لیلی تشنه تر شد"

 

عرفان نظرآهاری

 

لیلی گفت : امانتی ات زیادی داغ است .

زیادی تند است .

خاکستر لیلی هم دارد می سوزد ،

امانتی ات را پس می گیری ؟

خدا گفت : خاکسترت را دوست دارم ،

خاکسترت را پس می گیرم .

لیلی گفت : کاش مادر می شدم ،

مجنون بچه اش را بغل می کرد .

خدا گفت : مادری بهانه عشق است ،

بهانه سوختن ؛ تو بی بهانه عاشقی ،

تو بی بهانه می سوزی .

لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد ،

ساده ، بی تاب ، بی تب .

خدا گفت : اما من تب و تابم، بی من می میری ...

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ،

مرگ من ، مرگ مجنون ، پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است .

اشک دریا ست ؛ دریا تشنگی است و من تشنگی ام ،

تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟

لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد .

خدا خندید .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
لیلی خودش را به آتش کشید (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 1 , )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:32 تعداد بازديد : 14 |

داستان "لیلی خودش را به آتش کشید"

 

عرفان نظرآهاری  

 


خدا گفت : زمین سردش است .

چه کسی می تواند زمین را گرم کند ؟

لیلی گفت : من .

خدا شعله ای به او داد .

لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت .

سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . لیلی هم .

خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .

لیلی خودش را به آتش کشید .

خدا سوختنش را تماشا می کرد .

لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .

لیلی می ترسید . می ترسید آتش اش تمام شود .

لیلی چیزی از خدا خواست . خدا اجابت کرد .

مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .

آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .

خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
سوگند به اسب و زیتون و ماه (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:09 تعداد بازديد : 360 |

داستان "سوگند به اسب و زیتون و ماه"

 

عرفان نظرآهاری

 


خداوند گفت :

- سوگند به اسبان دونده ای که نفس نفس می زنند .

سوگند به اسبانی که به سم از سنگ آتش می جهانند .

اسبان شنیدند و چنین شد که بی تاب شدند

و چنین شد که دویدند ، چنان که از سنگ آتش جهید .

اسبان تا همیشه خواهند دوید از اشتیاق

آن که خدا نام شان را برده است .

خداوند گفت :

- سوگند به انجیر و سوگند به زیتون .

و زیتون و انجیر شنیدند و چنین شد

که رسم روییدن پا گرفت و سبزی آغاز شد

و چنین شد که دانه شکفتن آموخت و خاک رویاندن .

و چنین شد که انجیر جوانه زد و زیتون میوه داد .

خداوند گفت :

- سوگند به آفتاب و روشنی اش .

سوگند به ماه چون از پی آن برآید .

سوگند به روز چون گیتی را روشن کند

و سوگند به شب چون فرو پوشد و

سوگند به آسمان و سوگند به زمین .

آن ها شنیدند و چنین شد که آفتاب

بالا آمد و ماه از پی اش . و چنین شد که

روز روشن شد و شب فروپوشید .

و چنین شد که آسمان بالا بلند شد و زمین فروتن .

و انسان بود و می دید که خداوند به اسب

و به انجیر قسم می خورد ، به ماه و به خورشید

و به هر چیز بزرگ و هر چیز کوچک .

و آن گاه دانست که جهان معبدی مقدس است

و هر چه در آن است متبرک و مبارک .

پس انسان مومنانه رو به خدا ایستاد و تقدس

کرد اسب و زیتون و ماه را ، آفتاب و انجیر و آسمان را ...

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بال هایت را کجا جا گذاشتی (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:05 تعداد بازديد : 589 |

داستان "بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟"

 

عرفان نظرآهاری

 


پرنده بر شانه های انسان نشست .

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

- اما من درخت نیستم .

تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .

پرنده گفت :

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :

- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .

پرنده گفت :

- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید. 

انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد .

چیزی که نمی دانست چیست .

شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :

- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم

که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،

اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش

به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این

آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی

شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم،

بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت

و جای خالی چیزی را احساس کرد .

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
قلب جغد پیر شکست (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:03 تعداد بازديد : 538 |

داستان "قلب جغد پیر شکست"

 

عرفان نظرآهاری

 


جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود .

زندگی را تماشا می کرد ،

رفتن و رد پای آن را و آدم هایی را می دید

که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند .

جغد اما می دانست که سنگ ها

ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ،

درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند .

او بارها و بارها تاج های شکسته ،

غرور های تکه پاره شده را لا به لای خاکروبه های

کاخ دنیا دیده بود .

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش

می خواند و فکر می کرد شاید پرده های

ضخیم دل آدم ها با این آواز کمی بلرزد .

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد ،

آواز جغد را که شنید ، گفت :

- بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی .

آدم ها آوازت را دوست ندارند . غمگین شان می کنی .

دوستت ندارند .

می گویند بدیمنی و بدشگون و جز بد ، چیزی نداری .

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند .

سکوت او آسمان را افسرده کرد .

آن وقت خدا به جغد گفت :

- آواز خوان کنگره های خاکی من !

پس چرا دیگر آواز نمی خوانی ؟ دل آسمان گرفته است .

جغد گفت :

- خدایا آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند .

خدا گفت :

- آواز های تو بوی دل کندن می دهد

و آدم ها عاشف دل بستن اند .

دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ .

تو مرغ تماشا و اندیشه ای و آن که می بیند

و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی بندد .

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیا ست .

اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز

تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ .

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا

می خواند و آن کس که می فهمد ،

می داند آواز او پیغام خدا ست

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
کمک به عشق ، کمک به خدا (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:00 تعداد بازديد : 452 |

داستان "کمک به عشق ، کمک به خدا "

 

عرفان نظزآهاری

 

می خواستند سرش را ببرند .

خودش این را می فهمید .

او معنی کاسه ی آب و چاقو را می فهمید .

با مادرش هم همین کار را کردند ،

آبش دادند و سرش را بریدند .

ترسیده بود ، گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .

قلب قرمزش تند تند می زد .

کمک می خواست ، فریاد می زد

و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .

خدا فرشته ای فرستاد تا گوشفند بی تاب را آرام کند .

فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت :

- چه قدر قشنگ است این که قرار است

خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند .

آدم ها سپاس گزار تو اند .

قوت و قدم های شان از تو ست ،

تاب و توان شان هم .

تو به قلب های شان کمک می کنی تا بهتر بتپد ،

قلب هایی که می توانند عشق بورزند .

پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .

تو کمک می کنی تا آدمی امانت بزرگی

را که خدا بر شانه های کوچکش گذاشته ، بر دوش کشد .

تو و گندم و نور ، تو و پرنده و درخت ،

همه کمک می کنید تا این چرخ بچرخد ،

چرخی که نام آن زندگی است .

گوشفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد .

او قطره قطره بر خاک چکید اما هر قطره اش

خشنود بود ، زیرا به خدا ، به عشق ،

به زندگی کمک کرده بود .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
خدا فرشته های امید را فرستاد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:27 تعداد بازديد : 561 |

داستان "خدا فرشته های امید را فرستاد"

 

عرفان نظرآهاری

 


قلب دختر از عشق بود ،

پاهایش از استواری و دست هایش از دعا .

اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .

پس کیسه ی شرارتش را گشود

و محکم ترین ریسمانش را به در کشید ؛ ریسمان ناامیدی را .

ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید ،

دور قلب و استواری و دعاهایش .

ناامیدی پیله ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی .

خدا فرشته های امید را فرستاد

تا کلاف ناامیدی را باز کنند اما دختر به

فرشته ها کمک نمی کرد .

دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت :

- نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .

شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید .

شیطان بود که می گفت :

- نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند .

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست

و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی

کرم کوچکی بود ، گرفتار در پیله ای .

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ،

پس انسان نیز می تواند .

خدا گفت :

- نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را .

دختر نخستین گره را باز کرد ...

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی .

هنگامی که دختر از پیله های ناامیدی به در آمد 

شیطان مدت ها بود که گریخته بود .

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دیگر بار به دنیا آمد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:24 تعداد بازديد : 454 |

داستان "دیگر بار به دنیا آمد

 

عرفان نظرآهاری

***

سرش قد سر سوزن بود و تنش سیاه و کرکی .

لای برگ های درخت توت می لولید .

نه چشمی و نه گوشی ، نه بالی و نه پایی .

می خورد و می خزید و به قدر دو وجب انگشت

بسته ی آدم جلو می رفت .

زندگی را تا همین جا فهمیده بود اما آسوده بود و خوشبخت .

دوستانش هم دوستش داشتند .

دوستانش : کرم های کوچک خاکی .

هر از چند گاهی اما تن لزج و چسبناکش

را به شاخه ای می چسباند . قدری سکوت و قدری سکون .

چیزی در او اتفاق می افتاد .

رنجی توی تن کوچکش می پیچید . دردش می گرفت ،

ترک می خورد و بیرون می آمد ، هر بار تازه تر  ،

هر بار محکم تر .

دوستانش اما به او می خندیدند ، به شکستنش ،

به ترک برداشتنش ، به درد عمیق و رنج اصیلش .

و او خجالت می کشید .

دردش را پنخان می کرد و رنجش را ،

بزرگ شدنش را ، رشد کردنش را .

روز ها گذشت و روزی رسید که دیگر آن

چه داشت خشنودش نمی کرد .

چیز دیگری می خواست ، چیزی افزون ، افزون تر از آن چه بود .

می خواست دیگر شود .

از سر تا پا و از پا تا سر .

می خواست و خواستنش را به خدا گفت .

خدا کمکش کرد .

او را در مشت خود گرفت و به او تنیدن آموخت .

بافت و بافت و بافت و تنهایی را به تجربه نشست

و سرانجام روزی پیله اش را پاره کرد و دیگر بار

به دنیا آمد ، با بالی تازه و دلی نو .

و آن روز ، آن روز که آن کرم کوچک بال گشود

و فاصله گرفت و بالا رفت ، آن روز که آن خود

کهنه اش را دور انداخت ، دوستانش نفرینش کردند

و دشنامش دادند و فریاد برآوردند که این

جرمی نابخشودنی است ، این خیانت است ،

این که کرمی ، پروانه باشد .

 

اما تو بگو ، او چه باید می کرد ؟

 !خاک و خزیدن و خوشبختی یا غربت و خدا و تنهایی

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت