تبلیغات اینترنتیclose
بال هایت را کجا جا گذاشتی 1
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
نسیم ، نفس خدا ست (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:11 تعداد بازديد : 563 |

داستان "نسیم ، نفس خدا ست"

 

عرفان نظرآهاری

***

بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت .

دانه ی گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد .

نفس نفس می زد اما کسی صدای

نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید .

دانه از روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .

خدا دانه ی گندم را فوت کرد .

مورچه می دانست که نیسم ، نفس خدا ست .

مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت :

- گاهی یادم می رود که هستی . کاشکی بیشتر می وزیدی .

خدا گفت :

- همیشه می وزم . نکند دیگر گمم کرده ای !

مورچه گفت :

- این منم که گم می شوم .

بس که کوچکم ، بس که ناچیز .

بس کهخرد .نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد .

خدا گفت :

- اما نقطه سر آغاز هر خطی ست .

مورچه زیر دانه ی گندمش گم شد و گفت :

- من اما سرآغاز هیچم و ریزم و ندیدنی .

من به هیچ چشمی نخواهم آمد .

خدا گفت :

- چشمی که سزاوار دیدن است ،

می بیند . چشم های من همیشه بینا ست .

مورچه این را می دانست اما شوق گفتگو داشت .

پس دوباره گفت :

- زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم . نبودنم را غمی نیست .

خدا گفت :

- اما اگر تو نباشی پس چه کسی

دانه ی کوچک گندم را بر دوش بکشد

و راه رقصیدن نسیم را در سینه ی خاک باز کند ؟

تو هستی و سهمی از بودن برای تو ست .

در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است .

مورچه خندید و دانه ی گندم از دوشش دوباره افتاد .

خدا دانه را به سمتش هل داد .

هیچ کس اما نمی دانست که در گوشه ای از خاک ،

مورچه ای با خدا گرم گفتگو ست .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
سیاه کوچکم ! بخوان (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:10 تعداد بازديد : 466 |

داستان "سیاه کوچکم ! بخوان"

 

عرفان نظرآهاری

 

****

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان

و وصله ی ناجور بر لباس هستی .

صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس .

با صدایش نه گلی می شکفت

و نه لبخندی بر لبی می نشست .

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید .

کلاغ خودش را دوست نداشت ،

بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت .

کلاغ فکر می کرد در دایره ی

قسمت نازیبایی تنها سهم او ست .

کلاغ غمگین بود و با خودش گفت :

- کاش خداوند این لکه ی زشت را از هستی می زدود .

پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند .

خدا گفت :

- عزیز من ! صدایت ترنمی است که هر گوشی

شنوای آن نیست اما فرشته ها

با صدای تو به وجد می آیند .

سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند .

ولی کلاغ هیچ نگفت .

خدا گفت :

- تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی

را از آن می نویسند و زیبایی ات را بنویس .

اگر تو نباشی ، آبی من چیزی کم خواهد داشت .

خودت را از آسمانم دریغ نکن .

و کلاغ باز خاموش بود .

خدا گفت :

- بخوان ، برای من بخوان . این منم که دوستت دارم ،

سیاهی ات را و خواندنت را .

و کلاغ خواند ، این بار عاشقانه ترین آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
خدا هستی را قسمت می کرد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 12:53 تعداد بازديد : 500 |

داستان "خدا چراغی به او داد" عرفان نظرآهاری

 

*******

روز قسمت بود . خدا هستی را قسمت می کرد .

خدا گفت :

- چیزی از من بخواهید . هر چه که باشد ، شما را خواهم داد .

سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است .

و هر که آمد چیزی خواست .

یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.

یکی جثه یی بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز .

یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را .

در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت :

- من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.

  نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. 

نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا. 

تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده .

و خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت :

- آن که نوری با خود دارد بزرگ است ،

حتی اگر به قدر ذره ای باشد.

تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .

و رو به دیگران گفت :

- کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست

زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست .

هزاران سال است که او می تابد.

  روی دامن هستی می تابد .

وقتی ستار ه ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است

و کسی نمی داند که این همان چراغی است

که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پرنده ای به رسالت مبعوث شد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:09 تعداد بازديد : 622 |

داستان "پرنده ای به رسالت مبعوث شد"

عرفان نظرآهاری

***

 

خداوند گفت :

- دیگر پیامبری نخواهم فرستاد ،

از آن گونه که شما انتظار دارید اما جهان

هرگز بی پیامبر نخواهد ماند .

و آن گاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد .

پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود .

عده ای به او گرویدند و ایمان آوردند .

و خدا گفت :

- اگر بدانید ، حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد .

خداوند رسولی از آسمان فرستاد . باران ، نام او بود .

همین که باران ، باریدن گرفت ، پس بی درنگ توبه کردند

و روح شان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند .

خدا گفت :

- اگر بدانید ، با رسول باران هم می توان به پاکی رسید .

خداوند پیغامبر باد را فرستاد تا روزی بیم دهد و روزی بشارت .

پس باد ، روزی توفان شد و روزی نسیم و آنان که پیام او را فهمیدند ،

روزی در خوف و روزی در رجا زیستند .

خدا گفت :

- آن که خبر باد را می فهمد ،

قلبش در بیم و امید می لرزد و قلب مومن این چنین است .

خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند .

و گل چنان از رستخیز گفت که از آن پس هر مومنی که گلی را دید ،

رستاخیز را به یاد آورد .

خدا گفت :

- اگر بفهمید ، تنها با گلی قیامت خواهد شد .

خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت .

دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به سجده افتاد

که هیچ از هزار موج او باقی نماند .

مردم تماشا می کردند ، عده ای پیام دریا را دانستند ،

پس قیام کردند و چنان به سجده افتادند

که هیچ از آن ها باقی نماند .

خدا گفت :

- آن که به پیغمبر آب ها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت .

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت :

- جهان آکنده از فرستاده و پیغمبر و مرسل است

اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کند و با گل بجنگد ،

تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر .

اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر آب و رسول باران

و فرستاده باد برای ایمان تو کافی است .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
ترانه ی آدمی(عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:12 تعداد بازديد : 281 |

داستان "ایمان ، ترانه ی آدمی"

عرفان نظرآهاری

*****

 

ترانه ای روی زمین افتاده بود . قناری کوچکی

آن را برداشت و در گلوی نازک خود ریخت.

ترانه در قناری جاری شد ، با او درآمیخت .

ترانه آب شد ، ترانه خون شد ، ترانه نفس شد و زندگی .

قناری ترانه را سر داد . ترانه از گلوی قناری به اوج رسید .

ترانه معنا یافت ،

ترانه جان گرفت ، قناری نیز .

و همه دانستند که از این پس ترانه ، بودن است .

ترانه ، هستی است .

ترانه ، جان قناری است .

ایمان ، ترانه ی آدمی ست .

قناری بی ترانه می میرد و آدمی بی ایمان .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد