تبلیغات اینترنتیclose
هر قاصدکی یک پیامبر است 2
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
ما همه آفتابگردانیم (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:02 تعداد بازديد : 1040 |

 "ما همه آفتابگردانیم"

 

**

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .

ما همه آفتابگردانیم .

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ،

دیگر آفتابگردان نیست .

آفتابگردان کاشف معدن صبح است

و با سیاهی نسبت ندارد .

این ها را گل آفتابگردان به من گفت

و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود

در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود

و دایره ای داغ در دلش می سوخت .

آفتابگردان به من گفت :

- وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد ،

مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد .

آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید

اشتباه نمی گیرد اما انسان همه چیز

را با خدا اشتباه می گیرد .

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند .

او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد .

او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند ،

در نور به دنیا می آید و در نور می میرد

، نور می خورد و نور می زاید .

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است .

آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا .

بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد ، بدون خدا ، انسان .

آفتابگردان گفت :

- روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ،

دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به

خدا برسی ، دیگر " تویی " نمی ماند .

و گفت :

- من فاصله هایم را با نور پر می کنم ،

تو فاصله ها را چگونه پر می کنی ؟

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد .

گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند

زیرا که او در آفتاب غرق شده بود .

جلو رفتم ، بوییدمش ، بوی خورشید می داد .

تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم .

داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت :

- نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد ،

نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
یلدا ، نام یک فرشته است(عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:21 تعداد بازديد : 705 |

 "یلدا ، نام یک فرشته است"

 

 

***

یلدا نام فرشته ای است ، بالا بلند ،

با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره .

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود ، با اولین شب پاییز

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر

بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد

کبود آرام تر بخوابند .

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا

راه می رفت و لا به لای خواب های

زمین لالایی اش را زمزمه می کرد .

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد .

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت .

آتش که می دانی ، همان عشق است .

یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد .

آتش در یلدا بارور شد .

فرشته ها به هم می گفتند ک

- یلدا آبستن است ، آبستن خورشید .

و هر شب قطره قطره خونش را به

خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد ،

دیگر زنده نخواهد ماند .

فرشته ها گفتند :

- فردا که خورشید به دنیا بیاید ، یلدا خواهد مرد .

یلدا همیشه همین کار را می کند ؛

می میرد و به دنیا می آورد . یلدا آفرینش را تکرار می کند .

راستی ، فردا که خورشید را دیدی ،

به یاد بیاور که او دختر یلدا ست و یلدا نام همان

فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت .

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
عکس خدا در اشک عاشق است(عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:57 تعداد بازديد : 645 |

 "عکس خدا در اشک عاشق است"

 

**

قطره ، دلش دریا می خواست .

خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .

هر بار خدا می گفت :

- از قطره تا دریا راهی ست طولانی .

راهی از رنج و عشق و صبوری .

هر قطره را لیاقت دریا نیست .

قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت .

قطره ایستاد و منجمد شد ، قطره روان شد و راه افتاد .

قطره از دست داد و به آسمان رفت

و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت .

تا روزی که خدا گفت :

- امروز روز تو ست . روز دریا شدن .

خدا قطره را به دریا رساند . قطره طعم دریا را چشید ،

طعم دریا شدن را . اما ...

روزی قطره به خدا گفت :

- از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟

خدا گفت :

- هست

قطره گفت :

- پس من آن را می خواهم . بزرگترین را ، بی نهایت را .

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :

- این جا بی نهایت است .

آدم عاشق بود . دنبال کلمه می گشت

تا عشق را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای

توان سنگینی عشق را نداشت .

آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت .

قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی

که از چشم عاشق چکید ، خدا گفت :

- حالا تو بی نهایتی زیرا عکس من در اشک عاشق است .

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
درخت اسم خدا را زمزمه می کرد(عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:56 تعداد بازديد : 984 |

 "درخت اسم خدا را زمزمه می کرد"

 

**

سال های سال درخت سیب اسم خدا

را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد .

سیب ها هر کدام یک کلمه بود ، کلمه های خدا .

مردم کلمه های خدا را می گرفتند

و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند ،

درخت اما می دانست ، خدا هم .

درخت اسم خدا را به هر کس

که می رسید ، می بخشید .

آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند ،

بچه ها اما بیشتر و وقتی که سیب می خوردند ،

خدا را مزه مزه می کردند و دهان شان بوی خدا می گرفت .

درخت سیب زیادی پیر شده بود ، خسته بود ،

می خواست بمیرد اما اجازه ی خدا لازم بود .

درخت رو به خدا کرد و گفت :

- همه ی عمر ، اسم شیرینت را بخشیدم ،

اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها می داد .

حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده ،

بگذار زودتر به تو برسم .

خدا گفت :

- عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن .

آخرین سیب ات سهم کودکی ست

که دندان هایش هنوز جوانه نزده ،

این آخرین هدیه را هم ببخش .

صبر کن تا لبخندش را ببینی .

و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند .

برای دیدن آخرین لبخند ، و وقتی

که کودک آخرین سیب را از شاخه چید ،

خدا لبخند زد و درخت ، آرام در آغوش خدا جان داد .

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
قصه ای به زیبایی نان (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:53 تعداد بازديد : 1419 |

"قصه ای به زیبایی نان"

 

**

یک مشت دانه ی گندم توی پارچه ای نمناک

خیس خوردند ، جوانه زدند و سبز شدند .

کمی که بالا آمدند ، دورشان را روبانی قرمز گرفت

و همسایه ی سکه و سیب شدند .

بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود .

دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان

پر بود از رقص گندم زار های طلایی .

آن ها به پایان قصه فکر می کردند ،

به قرص نانی در سفره و اشتیاق

دستی که آن را می چیند .

نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است .

اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد

و سیزدهمین برگ ، پایان دانه های گندم بود .

روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم

را از مزرعه ی کوچک شان جدا کرد .

رویای نان و گندم تکه تکه شد و این آخر قصه بود .

دانه ها دلخور بودند ، از قصه ای که خدا برای شان نوشته بود .

پس به خدا گفتند :

- این قصه ای نبود که دوستش داشتیم .

این قصه ناتمام است و نان ندارد .

خدا گفت :

- قصه ی شما کوتاه بود اما ناتمام نبود .

قصه ی شما ، قصه ی جوانه زدن بود و روییدن .

قصه ی سبزی ، قصه ای که برای

فهمیدنش عمری باید زیست . قصه ی شما ،

قصه ی زندگی بود و کوتاهی اش . رسالت تان

گفتن همین بود .

خدا گفت :

- قصه ی شما اگرچه نان نداشت اما زیبا بود ، به زیبایی نان .

 

 

 

عرفان نظر آهاری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دانه ای که سپیدار بود (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:49 تعداد بازديد : 1043 |

 "دانه ای که سپیدار بود"

 

**

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .

سال های سال گذشته بود و او

هنوز همان دانه ی کوچک بود .

دانه دلش می خواست به چشم

بیاید اما نمی دانست چگونه .

گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت .

گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها

می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت :

- من هستم ، من این جا هستم ، تماشایم کنید .

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش

را داشتند یا حشره هایی که به چشم

آذوغه ی زمستان به او نگاه می کردند ،

کسی به او توجه نمی کرد .

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن

و کوچکی خسته بود .

یک روز رو به خدا کرد و گفت :

- نه ، این رسمش نیست .

من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگ تر ،

کمی بزرگ تر مرا می آفریدی .

خدا گفت :

- اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ،

بزرگ تر از آن چه فکر می کنی .

حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای .

راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به

چشم بیایی ، دیده نمی شوی .

خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب

نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد .

رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .

سال ها بعد دانه ی کوچک ، سپیداری بلند

و باشکوه بود که هیچ کس نمی توانست

ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد .

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد