تبلیغات اینترنتیclose
هر قاصدکی یک پیامبر است 1
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
دانه می کارم تا صبوری بیاموزم (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:48 تعداد بازديد : 1021 |

"دانه می کارم تا صبوری بیاموزم"

 

**

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت .

اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب

را برگزید و دیگری شکیبایی را .

اولی گفت :

- آدمیزاد در شتاب آفریده شده پس باید

در جست و جوی حقیقت دوید .

آن گاه دوید و فریاد برآورد :

- من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است .

او راست می گفت : زیرا حقیقت  ،

غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .

اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ،

دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود .

همیشه او پیش از آن که چشم در چشم غزال قیقت بدوزد ،

او راشته ود.

خنه  باورش ین به سر غزالان مرده بود .

اما حقیقت ، غزالی است که نفس می کشد .

این چیزی بود که او نمی دانست .

دیگری نیز در پی صید حقیقت بود اما

تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت :

- خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است .

پس دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .

و دانه ای کاشت ، سال ها آبش داد

و نورش داد و عشقش داد .

زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید .

زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید .

زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد

و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند ،

بی بند و بی تیر و بی کمان .

 

و آن روز ، آن مرد ،مردی که عمری به شتاب

و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن

و صبوری را فهمید .

پس با دست های خونی اش دانه ای در خاک کاشت .

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:42 تعداد بازديد : 971 |

"هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی"

 

**

خوشبخت بود زیرا هیچ سوالی نداشت .

اما روزی سوالی سراغش آمد و از آن پس

خوشبختی ، دیگر چیزی کوچک بود .

او از خدا معنی زندگی را پرسید اما خدا

جوابش را با همان سوال داد .

خدا گفت :

- اجابت تو همین سوال تو ست .

سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن

که این دانه ای است که آب و نور می خواهد .

او سوالش را کاشت ، آبش داد و نورش داد

و سوال جوانه زد و شکفت و ریشه کرد .

ساقه و شاخه و برگ . و هر ساقه سوالی شد

و هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی .

و او که زمانی تنها یک سوال داشت ،

درختی شد که از هر سرانگشتش

سوالی آویخته بود و هر برگ تازه ،

دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر

می رفت ، درد او نیز عمیق تر می شد .

فرشته ها می ترسیدند .

فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند .

اما خدا می گفت :

- نترسید ، درخت او میوه خواهد داد

و باری که این درخت می آورد ، معرفت است .

فصل ها گذشت و درد ها گذشت و درخت

او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند

اما در دل هر میوه ای باز دانه ای بود و هر دانه

آغاز درختی و هر که میوه ای را برد ،

در دل خود بذر سوال تازه ای را کاشت .

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
آن که عاشق است ، دعا می کند (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:40 تعداد بازديد : 1071 |

 "آن که عاشق است ، دعا می کند"

 

**

 

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی

پشمی به تن داشت و چای می نوشید ،

بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود

و انگار حکایت می کرد از مزرعه ی چای

و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش

که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد

و دست هایش که چه خسته بود و دامنش

که چه قدر گل داشت .

چای ، خوش طعم بود .

پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن

که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد ،

دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

پس دختر چایکار خدایی داشت .

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای

ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوشفندان

و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان

که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد .

و تنها بود و چشم می دوخت به دور

دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .

و آن که سوز دل دارد و نی می زند

و چشم می دوزد و تنها ست ،

حتما عاشق است و آن که عاشق است ،

دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

پس چوپان خدایی داشت .

دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت .

دست بر حافظه ی چوب و چوب ،

نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت ،

دهقان را و دهقان همان بود که سال های

سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد

و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .

و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ،

امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است

و آن که عاشق است دعا می کند

و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

پس دهقان خدایی دارد .

و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی

به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت :

- حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر

خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .

و چند لحظه ای بود آن لحظه که دانست

از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان

چای هم به خدا راهی است .

 

 

 

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
روی ماه و لای ستاره ها (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:34 تعداد بازديد : 1181 |

 "روی ماه و لای ستاره ها"

 

**

یک نفر دنبال خدا می گشت ،

شنیده بود که خدا آن بالا ست و عمری دیده بود

که دست ها رو به آسمان قد می کشد .

پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت ،

ابر ها را کنار می زد ، چادر شب آسمان را می تکاند ،

ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر و رو  .

او می گفت :

- خدا حتما یک جایی همین جا ها ست .

و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش

که کسی بر آن تکیه زده باشد .

او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی .

نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها .

از آسمان دست کشید ، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم .

آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد .

زمین پهناور بود و عمیق .

پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند .

زمین را کند ، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر .

خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن

جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود .

نه پایین و نه بالا ، نه زمین و نه آسمان .

خدا را پیدا نکرد . اما هنوز کوه ها

مانده بود ، دریا ها و دشت ها هم .

پس گشت و گشت و گشت .

پشت کوه ها و قعر دریا را ، وجب به وجب دشت را .

لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره

آب ها را .اما خبری نبود ، از خدا خبری نبود .

ناامید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .

آن وقت نسیمی وزیدن گرفت .

شاید نسیم فرشته بود که می گفت

خسته نباش که خستگی مرگ است .

هنوز مانده است ، وسیع ترین و زیباترین

و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است .

سرزمین گمشده ای که نشانی اش

روی هیچ نقشه ای نیست .

نسیم دور او گشت و گفت :

- این جا مانده است ، این جا که نامش تویی

و تازه او خودش را دید ، سرزمین گمشده را دید .

نسیم دریچه ی کوچکی را گشود ،

راه ورود تنها همین بود و او پا بر

دلش گذاشت و وارد شد . خدا آن جا بود .

بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست

عرشی که در پی اش بود ، همین جا ست .

سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت ،

خدا همه جا بود ، هم در آسمان و هم در زمین ،

هم زیر ریگ های دشت و هم پشت

قلوه سنگ های کوه ، هم لای ستاره ها و هم روی ماه .

 

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
وای اگر پرنده ای را بیازاری (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:28 تعداد بازديد : 703 |

 "وای اگر پرنده ای را بیازاری"

 

**

پسرک بی آن که بداند چرا ،

سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بی

آن که بداند چرا ، گنجشک کوچکی را نشانه رفت .

پرنده افتاد ، بال هایش شکست و تنش خونی شد .

پرنده می دانست که خواهد مرد

اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت

تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد .

پسرک پرنده را در دست هایش گرفته بود

تا شکار تازه ی خود را تماشا کند اما پرنده شکار نبود .

پرنده پیام بود . پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت :

- کاش می دانستی که زنجیر بلندی است

زندگی که یک حلقه اش درخت است

و یک حلقه اش پرنده ، یک حلقه اش انسان

و یک حلقه سنگ ریزه ، حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید .

و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است

و هر حلقه پاره ای از زنجیر و کیست که در این

حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد ؟

و وای اگر شاخه ای را بشکنی ،

خورشید هم خواهد گریست .

وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ،

ماه تب خواهد کرد . وای اگر پرنده ای را بیازاری ،

انسانی خواهد مرد زیرا هر حلقه را که بشکنی ،

زنجیر را گسسته ای و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی .

پرنده این را گفت و جان داد .

و پسرک آن قدر گریست تا عارف شد .

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هر قاصدکی یک پیامبر است (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:26 تعداد بازديد : 1001 |

 "هر قاصدکی یک پیامبر است"

 

**

ساکت و ساده و سبک بود ؛ قاصدکی که داشت می رفت .

فرشته ای به او رسید و چیزی گفت .

قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید .

قاصدک رو به فرشته کرد گفت :

- اما شانه های من ظریف است .

زیر بار این خبر می شکند من نازک تر از آنم

که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم .

فرشته گفت :

_ درست است ، آن چه تو باید بر دوش بکشی

نا ممکن است و سنگین ؛ حتی برای کوه

اما تو می توانی زیرا قرار است تو بی قرار باشی .

فرشته گفت :

- فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر .

 آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت

و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد .

حالا هزاران سال است که قاصد می رود ،

می چرخد و می رود ، می رقصد و می رود

و همه می دانند که او با خود خبری دارد .

دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود .

خبری آورده بود و تو یادت رفته بود

که هر قاصدک یک پیامبر است . پنجره بسته بود ،

تو نشنیدی و او رد شد .

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی ،

دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود

از او بپرس چه بود آن خبری که روزی

فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد .

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد