تبلیغات اینترنتیclose
لیلی نام تمام دختران زمین 2
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
زندگی کن (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:56 تعداد بازديد : 500 |

"لیلی ! زندگی کن"

 

عرفان نظرآهاری

 


لیلی قصه اش را دوباره خواند . برای هزارمین بار .

و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد .

لیلی گریست و گفت :

- کاش این گونه نبود .

خدا گفت :

- هیچ کس جز تو قصه ات را تغییر نخواهد داد .

لیلی ! قصه ات را عوض کن .

لیلی اما می ترسید . لیلی به مردن عادت داشت .

تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود .

خدا گفت :

- لیلی عشق می ورزد تا نمیرد .

دنیا لیلی زنده می خواهد .

لیلی آه نیست . لیلی اشک نیست .

لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست .

لیلی زندگی ست . لیلی ! زندگی کن .

اگر لیلی بمیرد دیگر چه کسی لیلی به دنیا بیاورد ؟

چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد ؟

چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند ؟

چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد ؟

چه کسی پیراهن عشق را بدوزد ؟

لیلی!  قصه ات را دوباره بنویس .

لیلی به قصه اش برگشت .

این بار اما نه به قصد مردن ، که به قصد زندگی .

و آن وقت به یاد آورد که تاریخ پر بوده

از لیلی های ساده ی گم نام .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
لیلی مرده بود (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:53 تعداد بازديد : 470 |

داستان "لیلی مرده بود"

 

عرفان نظرآهاری


قصه نبود ، راه بود ، خار بود و خون .

لیلی قصه ی راه پر خون را می نوشت .

راه بود و لیلی می رفت . 

مجنون نبود . دنیا ولی پر از نام مجنون بود .

لیلی تنها بود . لیلی همیشه تنها ست .

قصه نبود ، معركه بود . میدان بود ؛

بازی چوگان و گوی .

چوگان نبود ، گوی بود . لیلی گوی میدان بود ،

بی چوگان . مجنون نبود .

لیلی زخم برمیداشت ولی شمشیر را نمی دید ،

شمشیر زن را نیز .

حریفی نبود . لیلی تنها می باخت زیرا كه قصه ،

قصه ی باختن بود .

مجنون كلمه بود . ناپیدا و گم .

قصه عشق اما همه از مجنون بود .

مجنون نبود .

لیلی قصه اش را تنها می نوشت .

قصه كه به آخر رسید مجنون پیدا شد .

لیلی مجنونش را دید .

لیلی گفت :

- پس قصه قصه ی من و تو ست .

پس مجنون تویی .

خدا گفت :

- قصه نیست . راز است . این راز من و تو ست .

بر ملا نمی شود ، الا به مرگ . لیلی ! تو مرده ای .

لیلی مرده بود .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
لیلی ! بچرخ (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:51 تعداد بازديد : 481 |

داستان "لیلی ! بچرخ"

 

عرفان نظرآهاری

 


لیلی گفت :

- بس است .

و از قصه بیرون آمد .

مجنون دور خودش می چرخید .

مجنون لیلی را نمی دید ، رفتنش را هم .

لیلی گفت :

- كاش مجنون این همه خود خواه نبود .

كاش لیلی را می دید .

خدا گفت :

- لیلی بمان . قصه ی بی لیلی را كسی نخواهد خواند .

لیلی گفت :

- این قصه نیست پایان ندارد .

حكایت است حكایت چرخیدن .

خدا گفت :

- مثل حكایت زمین ، مثل حكایت ماه . لیلی بچرخ .

لیلی گفت :

- كاش مجنون چرخیدنم را می دید ،

مثل زمین كه چرخیدن ماه را می بیند .

خدا گفت :

- چرخیدنت را من تماشا می كنم . لیلی بچرخ .

لیلی چرخید ، چرخید و چرخید و چرخید .

 

دور دور لیلی ست . لیلی می گردد و قصه اش دایره است .

هزار نقطه دوار . دیگر نه نقطه و نه لیلی .

لیلی ! بگرد گردیدنت را من تماشا می كنم.

لیلی ! بگرد.  تنها حكایت دایره باقی ست .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
لیلی چشم به راه است (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:50 تعداد بازديد : 494 |

داستان "لیلی چشم به راه است"

 

عرفان نظرآهاری

 


لیلی می دانست كه مجنون نیامدنی است اما ماند

، چشم به راه و منتظر ؛ هزار سال .

لیلی راه ها را آذین بست و دلش را چراغانی كرد .

مجنون نیامد . مجنون نیامدنی ست .

خدا از پس هزار سال لیلی را می نگریست .

چراغانی دلش را ، چشم به راهی اش را .

خدا به مجنون می گفت : نرود .

مجنون حرف خدا را گوش می گرفت .

خدا ثانیه ها را می شمرد ، صبوری لیلی را .

عشق درخت بود . ریشه می خواست .

صبوری لیلی ریشه اش شد .

خدا درخت ریشه دار را آب داد .

درخت بزرگ شد . هزار شاخه هزاران برگ .

ستبر و تنومند .

سایه اش خنكی زمین شد .

مردم خنكی اش را فهمیدند .

مردم زیر سایه درخت لیلی بالیدند .

لیلی چشم به راه است . درخت لیلی ریشه می كند .

خدا درخت ریشه دار را آب می دهد .

مجنون نمی آید ، مجنون هرگز نمی آید .

زیرا كه مجنون نیامدنی ست .

زیرا كه درخت ریشه می خواهد .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
اسب سرکش در سینه ی لیلی (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:48 تعداد بازديد : 521 |

داستان "اسب سرکش در سینه ی لیلی"

 

عرفان نظرآهاری

 

لیلی گفت :

- موهایم مشکی ست ، مثل شب ، حلقه حلقه و مواج .

دلت توی حلقه های موی من است .

نمی خواهی دلت را آزاد کنی ؟

نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی ؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت :

- نه نمی خواهم ، گیسوی مواج لیلی

را نمی خواهم ، دلم را هم .

لیلی گفت :

- چشمهایم جام شیشه ای عسل است ،

شیرین ، نمی خواهی عکست را توی

جام عسل ببینی ؟ شیرینی لیلی را ؟

مجنون چشمهایش را بست و گفت :

- هزار سال است عکسم ته جام شوکران است ،

تلخ . تلخی مجنون را تاب می آوری ؟

لیلی گفت :

- لبخندم خرمای رسیده نخلستان است .

خرما طعم تنهایی ات را عوض می کند .

نمی خواهی خرما بچینی ؟

مجنون خاری در دهانش گذاشت و گفت :

- من خار را دوست تر دارم .

لیلی گفت : دستهایم پل است .

پلی که مرا به تو می رساند . بیا و از این پل بگذر .

مجنون گفت :

اما من از این پل گذشته ام .

آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد .

لیلی گفت : قلبم اسب سرکش عربی ست .

بی سوار و بی افسار . عنانش را خدا بریده ،

این اسب را با خودت می بری ؟

مجنون هیچ نگفت .

لیلی که نگاه کرد ، مجنون دیگر نبود ؛

تنها شیهه اسبی بود و رد پایی بر شن .

لیلی دست بر سینه اش گذاشت ، صدای تاختن می آمد .

اسب سركش اما در سینه لیلی نبود .

 

 

 عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
لیلی پروانه خدا (عرفان نظر آهاری) ( لیلی نام تمام دختران زمین 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:46 تعداد بازديد : 23 |

داستان "لیلی پروانه خدا"

 

عرفان نظرآهاری

 

شمع بود ، اما کوچک بود . نور هم داشت اما کم بود .
شمعی که کوچک بود و کم ، برای سوختن پروانه بس بود .
مردم گفتند : شمع عشق است و پروانه عاشق .
و زمین پر از شمع و پروانه شد .
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند .
خدا گفت : شمعی باید دور ،

شمعی که نسوزد ، شمعی که بماند .
پروانه ای که به شمع نزدیک می سوزد ، عاشق نیست .
شب بود ، خدا شمع روشن کرد .
شمع خدا ماه بود . شمع خدا دور بود .
شمع خدا پروانه می خواست . لیلی ، پروانه اش شد .
بال پروانه های کوچک زود می سوزد ،

زیرا شمع ها ، زیادی نزدیکند .
بال لیلی هرگز نمی سوزد . لیلی پروانه ی شمع خدا ست .
شمع خدا ماه است . ماه روشن است اما نمی سوزد .
لیلی تا ابد زیر خنکای شمع خدا می رقصد .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد