تبلیغات اینترنتیclose
بال هایت را کجا جا گذاشتی 3
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
سوگند به اسب و زیتون و ماه (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:09 تعداد بازديد : 369 |

داستان "سوگند به اسب و زیتون و ماه"

 

عرفان نظرآهاری

 


خداوند گفت :

- سوگند به اسبان دونده ای که نفس نفس می زنند .

سوگند به اسبانی که به سم از سنگ آتش می جهانند .

اسبان شنیدند و چنین شد که بی تاب شدند

و چنین شد که دویدند ، چنان که از سنگ آتش جهید .

اسبان تا همیشه خواهند دوید از اشتیاق

آن که خدا نام شان را برده است .

خداوند گفت :

- سوگند به انجیر و سوگند به زیتون .

و زیتون و انجیر شنیدند و چنین شد

که رسم روییدن پا گرفت و سبزی آغاز شد

و چنین شد که دانه شکفتن آموخت و خاک رویاندن .

و چنین شد که انجیر جوانه زد و زیتون میوه داد .

خداوند گفت :

- سوگند به آفتاب و روشنی اش .

سوگند به ماه چون از پی آن برآید .

سوگند به روز چون گیتی را روشن کند

و سوگند به شب چون فرو پوشد و

سوگند به آسمان و سوگند به زمین .

آن ها شنیدند و چنین شد که آفتاب

بالا آمد و ماه از پی اش . و چنین شد که

روز روشن شد و شب فروپوشید .

و چنین شد که آسمان بالا بلند شد و زمین فروتن .

و انسان بود و می دید که خداوند به اسب

و به انجیر قسم می خورد ، به ماه و به خورشید

و به هر چیز بزرگ و هر چیز کوچک .

و آن گاه دانست که جهان معبدی مقدس است

و هر چه در آن است متبرک و مبارک .

پس انسان مومنانه رو به خدا ایستاد و تقدس

کرد اسب و زیتون و ماه را ، آفتاب و انجیر و آسمان را ...

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بال هایت را کجا جا گذاشتی (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:05 تعداد بازديد : 597 |

داستان "بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟"

 

عرفان نظرآهاری

 


پرنده بر شانه های انسان نشست .

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت :

- اما من درخت نیستم .

تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .

پرنده گفت :

- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .

اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت :

- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .

پرنده گفت :

- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید. 

انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد .

چیزی که نمی دانست چیست .

شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت :

- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم

که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ،

اما اگر تمرین نکند فراموش اش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم اش

به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این

آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی

شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :

- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود .

اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم،

بال هایت را کجا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت

و جای خالی چیزی را احساس کرد .

آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
قلب جغد پیر شکست (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:03 تعداد بازديد : 549 |

داستان "قلب جغد پیر شکست"

 

عرفان نظرآهاری

 


جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود .

زندگی را تماشا می کرد ،

رفتن و رد پای آن را و آدم هایی را می دید

که به سنگ و ستون ، به در و دیوار دل می بندند .

جغد اما می دانست که سنگ ها

ترک می خورند ، ستون ها فرو می ریزند ،

درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند .

او بارها و بارها تاج های شکسته ،

غرور های تکه پاره شده را لا به لای خاکروبه های

کاخ دنیا دیده بود .

او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش

می خواند و فکر می کرد شاید پرده های

ضخیم دل آدم ها با این آواز کمی بلرزد .

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد ،

آواز جغد را که شنید ، گفت :

- بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی .

آدم ها آوازت را دوست ندارند . غمگین شان می کنی .

دوستت ندارند .

می گویند بدیمنی و بدشگون و جز بد ، چیزی نداری .

قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند .

سکوت او آسمان را افسرده کرد .

آن وقت خدا به جغد گفت :

- آواز خوان کنگره های خاکی من !

پس چرا دیگر آواز نمی خوانی ؟ دل آسمان گرفته است .

جغد گفت :

- خدایا آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند .

خدا گفت :

- آواز های تو بوی دل کندن می دهد

و آدم ها عاشف دل بستن اند .

دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ .

تو مرغ تماشا و اندیشه ای و آن که می بیند

و می اندیشد ، به هیچ چیز دل نمی بندد .

دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیا ست .

اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز

تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ .

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا

می خواند و آن کس که می فهمد ،

می داند آواز او پیغام خدا ست

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
کمک به عشق ، کمک به خدا (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 14:00 تعداد بازديد : 458 |

داستان "کمک به عشق ، کمک به خدا "

 

عرفان نظزآهاری

 

می خواستند سرش را ببرند .

خودش این را می فهمید .

او معنی کاسه ی آب و چاقو را می فهمید .

با مادرش هم همین کار را کردند ،

آبش دادند و سرش را بریدند .

ترسیده بود ، گردنش را گرفته بودند و می کشیدند .

قلب قرمزش تند تند می زد .

کمک می خواست ، فریاد می زد

و صدایش تا آسمان هفتم بالا می رفت .

خدا فرشته ای فرستاد تا گوشفند بی تاب را آرام کند .

فرشته آمد و نوازشش کرد و گفت :

- چه قدر قشنگ است این که قرار است

خودت را ببخشی تا زندگی باز هم ادامه پیدا کند .

آدم ها سپاس گزار تو اند .

قوت و قدم های شان از تو ست ،

تاب و توان شان هم .

تو به قلب های شان کمک می کنی تا بهتر بتپد ،

قلب هایی که می توانند عشق بورزند .

پس مرگ تو ، به عشق کمک می کند .

تو کمک می کنی تا آدمی امانت بزرگی

را که خدا بر شانه های کوچکش گذاشته ، بر دوش کشد .

تو و گندم و نور ، تو و پرنده و درخت ،

همه کمک می کنید تا این چرخ بچرخد ،

چرخی که نام آن زندگی است .

گوشفند آرام شد و اجازه داد تا چاقو گلویش را ببوسد .

او قطره قطره بر خاک چکید اما هر قطره اش

خشنود بود ، زیرا به خدا ، به عشق ،

به زندگی کمک کرده بود .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد