تبلیغات اینترنتیclose
بال هایت را کجا جا گذاشتی 2
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
خدا فرشته های امید را فرستاد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:27 تعداد بازديد : 561 |

داستان "خدا فرشته های امید را فرستاد"

 

عرفان نظرآهاری

 


قلب دختر از عشق بود ،

پاهایش از استواری و دست هایش از دعا .

اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .

پس کیسه ی شرارتش را گشود

و محکم ترین ریسمانش را به در کشید ؛ ریسمان ناامیدی را .

ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید ،

دور قلب و استواری و دعاهایش .

ناامیدی پیله ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی .

خدا فرشته های امید را فرستاد

تا کلاف ناامیدی را باز کنند اما دختر به

فرشته ها کمک نمی کرد .

دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت :

- نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .

شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید .

شیطان بود که می گفت :

- نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند .

پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست

و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی

کرم کوچکی بود ، گرفتار در پیله ای .

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ،

پس انسان نیز می تواند .

خدا گفت :

- نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را .

دختر نخستین گره را باز کرد ...

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله و نه کلافی .

هنگامی که دختر از پیله های ناامیدی به در آمد 

شیطان مدت ها بود که گریخته بود .

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دیگر بار به دنیا آمد (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:24 تعداد بازديد : 454 |

داستان "دیگر بار به دنیا آمد

 

عرفان نظرآهاری

***

سرش قد سر سوزن بود و تنش سیاه و کرکی .

لای برگ های درخت توت می لولید .

نه چشمی و نه گوشی ، نه بالی و نه پایی .

می خورد و می خزید و به قدر دو وجب انگشت

بسته ی آدم جلو می رفت .

زندگی را تا همین جا فهمیده بود اما آسوده بود و خوشبخت .

دوستانش هم دوستش داشتند .

دوستانش : کرم های کوچک خاکی .

هر از چند گاهی اما تن لزج و چسبناکش

را به شاخه ای می چسباند . قدری سکوت و قدری سکون .

چیزی در او اتفاق می افتاد .

رنجی توی تن کوچکش می پیچید . دردش می گرفت ،

ترک می خورد و بیرون می آمد ، هر بار تازه تر  ،

هر بار محکم تر .

دوستانش اما به او می خندیدند ، به شکستنش ،

به ترک برداشتنش ، به درد عمیق و رنج اصیلش .

و او خجالت می کشید .

دردش را پنخان می کرد و رنجش را ،

بزرگ شدنش را ، رشد کردنش را .

روز ها گذشت و روزی رسید که دیگر آن

چه داشت خشنودش نمی کرد .

چیز دیگری می خواست ، چیزی افزون ، افزون تر از آن چه بود .

می خواست دیگر شود .

از سر تا پا و از پا تا سر .

می خواست و خواستنش را به خدا گفت .

خدا کمکش کرد .

او را در مشت خود گرفت و به او تنیدن آموخت .

بافت و بافت و بافت و تنهایی را به تجربه نشست

و سرانجام روزی پیله اش را پاره کرد و دیگر بار

به دنیا آمد ، با بالی تازه و دلی نو .

و آن روز ، آن روز که آن کرم کوچک بال گشود

و فاصله گرفت و بالا رفت ، آن روز که آن خود

کهنه اش را دور انداخت ، دوستانش نفرینش کردند

و دشنامش دادند و فریاد برآوردند که این

جرمی نابخشودنی است ، این خیانت است ،

این که کرمی ، پروانه باشد .

 

اما تو بگو ، او چه باید می کرد ؟

 !خاک و خزیدن و خوشبختی یا غربت و خدا و تنهایی

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بهشت برپا شد(عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:19 تعداد بازديد : 544 |

داستان "بهشت برپا شد"

عرفان نظرآهاری

ماهی کوچک دچار آبی بی کران بود .

آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد

و هزار و یک گره ی آن را باز کند و چه سخت است

وقتی که ماهی کوچک عاشق شود ؛

عاشق دریای بزرگ .

ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا می گشت

اما پیدایش نمی کرد .

هر روز و هر شب می رفت اما به دریا نمی رسید .

کجا بود این دریای مرموز گمشده ی پنهان

که هرچه بیشتر می گشت ،

گم تر می شد و هرچه که می رفت ، دورتر .

ماهی مدام می گریست ؛ از دوری و از دلتنگی .

و در اشک و دلتنگی اش غوطه می خورد .

همیشه با خود می گفت :

- این جا سرزمین اشک ها ست .

اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند

چون هیچ وقت دریا را ندیدند .

و فکر می کرد شاید جایی دور از این

قطره های شور حزن انگیز دریا منتظر است .

ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شد و مرد ،

اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود

که عمری در آن غوطه می خورد .

 قصه که به این جا رسید ، آدمی گفت :

- ماهی در آب بود و نمی دانست .

شاید آدمی هم با خدا ست و نمی داند

و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم ،

تنها یک اشتباه باشد .

آن وقت لبخند زد ،

خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هر بار که می روی رسیده ای (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:15 تعداد بازديد : 459 |

داستان "هر بار که می روی رسیده ای"

عرفان نظرآهاری
 
 
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی .

می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت .

آهسته آهسته می خزید ،

دشوار و کند و دورها همیشه دور بود .

سنگ پشت تقدیرش را دوست نمی داشت

و آن را چون اجباری بر دوش می کشید .

پرنده ای در آسمان پر زد ،

سبک و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت :

- این عدل نیست . این عدل نیست .

کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی .

من هیچ گاه نمی رسم ، هیچ گاه .

و در لاک سنگی خود خزید به نیت ناامیدی .

خدا سنگ پشت را از روی زمین بلند کرد .

زمین را نشانش داد . کره ای کوچک بود .

و گفت :

- نگاه کن ! ابتدا و انتها ندارد .

هیچ کس نمی رسد چون رسیدنی در کار نیست .

فقط رفتن است حتی اگر اندکی و هر بار که می روی ،

رسیده ای و باور کن آن چه بر دوش

تو ست تنها لاکی سنگی نیست ،

تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی ؛

پاره ای از مرا .

خدا سنگ پشت را بر زمین گذاشت .

دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور .

سنگ پشت به راه افتاد و گفت :

- رفتن ، حتی اگر اندکی .

و پاره ای از " او " را با عشق بر دوش کشید .

 

 

عرفان نظرآهاری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
شیطان مسئول فاصله ها ست (عرفان نظر آهاری) ( بال هایت را کجا جا گذاشتی 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 13:08 تعداد بازديد : 550 |

داستان "شیطان مسئول فاصله ها ست"

 

عرفان نظرآهاری

 

****

گفت :

- کسی دوست ام ندارد.

می دانی چقدر سخت است این که کسی

دوست ات نداشته باشد ؟ تو برای

دوست داشتن بود که جهان را ساختی .

حتی تو هم بدون دوست داشتن ... !

خدا هیچ نگفت .

گفت :

- به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است .

چشم ها را آزار می دهم.  دنیا را کثیف می کنم .

آدم هایت از من می ترسند. 

مرا می کشند برای این که زشت ام . زشتی جرم من است .

خدا هیچ نگفت .

گفت:

- این دنیا فقط مال قشنگ ها ست .

مال گل ها و پروانه ها ، مال قاصدک ها ، مال من نیست .

خدا گفت :

- چرا مال تو هم هست .

دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه

یا قاصدک کار چندان سختی نیست .

اما دوست داشتن یک سوسک ،

دوست داشتن تو کاری دشوار است .

دوست داشتن کاری است آموختنی

و همه رنج آموختن را نمی برند .

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد .

زیرا که هنوز مؤمن نیست .

زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته او ابتدای راه است .

مؤمن دوست دارد . همه را دوست دارد .

زیرا همه از من است . و من زیبایم  .

من زیبایی ام ، چشم های مؤمن جز زیبا نمی بینند. 

زشتی در چشم ها ست .

در این دایره هر چه که هست ، نیکو ست. 

آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود. 

شیطان مسئول فاصله ها ست .

حالا قشنگ کوچک ام!  نزدیک تر بیا و غمگین نباش .

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیبا ست .

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد