تبلیغات اینترنتیclose

tehran-attorney.com

پیچک (عرفان نظر آهاری)
پیچک (عرفان نظر آهاری)
شعر و ادب پارسی
ما همه آفتابگردانیم (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:02 تعداد بازديد : 947 |

 "ما همه آفتابگردانیم"

 

**

گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا .

ما همه آفتابگردانیم .

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ،

دیگر آفتابگردان نیست .

آفتابگردان کاشف معدن صبح است

و با سیاهی نسبت ندارد .

این ها را گل آفتابگردان به من گفت

و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود

در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود

و دایره ای داغ در دلش می سوخت .

آفتابگردان به من گفت :

- وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد ،

مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد .

آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید

اشتباه نمی گیرد اما انسان همه چیز

را با خدا اشتباه می گیرد .

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند .

او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد .

او همه ی زندگی اش را وقف نور می کند ،

در نور به دنیا می آید و در نور می میرد

، نور می خورد و نور می زاید .

دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است .

آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا .

بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد ، بدون خدا ، انسان .

آفتابگردان گفت :

- روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ،

دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به

خدا برسی ، دیگر " تویی " نمی ماند .

و گفت :

- من فاصله هایم را با نور پر می کنم ،

تو فاصله ها را چگونه پر می کنی ؟

آفتابگردان این را گفت و خاموش شد .

گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند

زیرا که او در آفتاب غرق شده بود .

جلو رفتم ، بوییدمش ، بوی خورشید می داد .

تب داشت و عاشق بود . خداحافظی کردم .

داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت :

- نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد ،

نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت ؟

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم ...

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
یلدا ، نام یک فرشته است(عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:21 تعداد بازديد : 609 |

 "یلدا ، نام یک فرشته است"

 

 

***

یلدا نام فرشته ای است ، بالا بلند ،

با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره .

یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود ، با اولین شب پاییز

و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر

بر سر آسمان می کشید تا آدم ها زیر گنبد

کبود آرام تر بخوابند .

یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا

راه می رفت و لا به لای خواب های

زمین لالایی اش را زمزمه می کرد .

گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد .

یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت .

آتش که می دانی ، همان عشق است .

یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد .

آتش در یلدا بارور شد .

فرشته ها به هم می گفتند ک

- یلدا آبستن است ، آبستن خورشید .

و هر شب قطره قطره خونش را به

خورشید می بخشد و شبی که آخرین قطره را ببخشد ،

دیگر زنده نخواهد ماند .

فرشته ها گفتند :

- فردا که خورشید به دنیا بیاید ، یلدا خواهد مرد .

یلدا همیشه همین کار را می کند ؛

می میرد و به دنیا می آورد . یلدا آفرینش را تکرار می کند .

راستی ، فردا که خورشید را دیدی ،

به یاد بیاور که او دختر یلدا ست و یلدا نام همان

فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت .

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
عکس خدا در اشک عاشق است(عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:57 تعداد بازديد : 546 |

 "عکس خدا در اشک عاشق است"

 

**

قطره ، دلش دریا می خواست .

خیلی وقت بود که به خدا گفته بود .

هر بار خدا می گفت :

- از قطره تا دریا راهی ست طولانی .

راهی از رنج و عشق و صبوری .

هر قطره را لیاقت دریا نیست .

قطره عبور کرد و گذشت . قطره پشت سر گذاشت .

قطره ایستاد و منجمد شد ، قطره روان شد و راه افتاد .

قطره از دست داد و به آسمان رفت

و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت .

تا روزی که خدا گفت :

- امروز روز تو ست . روز دریا شدن .

خدا قطره را به دریا رساند . قطره طعم دریا را چشید ،

طعم دریا شدن را . اما ...

روزی قطره به خدا گفت :

- از دریا بزرگتر ، آری از دریا بزرگتر هم هست ؟

خدا گفت :

- هست

قطره گفت :

- پس من آن را می خواهم . بزرگترین را ، بی نهایت را .

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :

- این جا بی نهایت است .

آدم عاشق بود . دنبال کلمه می گشت

تا عشق را توی آن بریزد . اما هیچ کلمه ای

توان سنگینی عشق را نداشت .

آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت .

قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی

که از چشم عاشق چکید ، خدا گفت :

- حالا تو بی نهایتی زیرا عکس من در اشک عاشق است .

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
درخت اسم خدا را زمزمه می کرد(عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:56 تعداد بازديد : 876 |

 "درخت اسم خدا را زمزمه می کرد"

 

**

سال های سال درخت سیب اسم خدا

را زمزمه کرد و با هر زمزمه ای سیبی سرخ به دنیا آمد .

سیب ها هر کدام یک کلمه بود ، کلمه های خدا .

مردم کلمه های خدا را می گرفتند

و نمی دانستند که درخت اسم خدا را منتشر می کند ،

درخت اما می دانست ، خدا هم .

درخت اسم خدا را به هر کس

که می رسید ، می بخشید .

آدم ها همه اسم خدا را دوست داشتند ،

بچه ها اما بیشتر و وقتی که سیب می خوردند ،

خدا را مزه مزه می کردند و دهان شان بوی خدا می گرفت .

درخت سیب زیادی پیر شده بود ، خسته بود ،

می خواست بمیرد اما اجازه ی خدا لازم بود .

درخت رو به خدا کرد و گفت :

- همه ی عمر ، اسم شیرینت را بخشیدم ،

اسمی که طعم زندگی را یاد آدم ها می داد .

حس می کنم ماموریتم دیگر تمام شده ،

بگذار زودتر به تو برسم .

خدا گفت :

- عزیز سبزم ! تنها به قدر یک سیب دیگر صبر کن .

آخرین سیب ات سهم کودکی ست

که دندان هایش هنوز جوانه نزده ،

این آخرین هدیه را هم ببخش .

صبر کن تا لبخندش را ببینی .

و درخت سیب یک سال دیگر هم زنده ماند .

برای دیدن آخرین لبخند ، و وقتی

که کودک آخرین سیب را از شاخه چید ،

خدا لبخند زد و درخت ، آرام در آغوش خدا جان داد .

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
قصه ای به زیبایی نان (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:53 تعداد بازديد : 1312 |

"قصه ای به زیبایی نان"

 

**

یک مشت دانه ی گندم توی پارچه ای نمناک

خیس خوردند ، جوانه زدند و سبز شدند .

کمی که بالا آمدند ، دورشان را روبانی قرمز گرفت

و همسایه ی سکه و سیب شدند .

بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود .

دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان

پر بود از رقص گندم زار های طلایی .

آن ها به پایان قصه فکر می کردند ،

به قرص نانی در سفره و اشتیاق

دستی که آن را می چیند .

نان شدن بزرگ ترین آرزوی هر دانه ی گندم است .

اما برگ های تقویم تند و تند ورق خورد

و سیزدهمین برگ ، پایان دانه های گندم بود .

روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم

را از مزرعه ی کوچک شان جدا کرد .

رویای نان و گندم تکه تکه شد و این آخر قصه بود .

دانه ها دلخور بودند ، از قصه ای که خدا برای شان نوشته بود .

پس به خدا گفتند :

- این قصه ای نبود که دوستش داشتیم .

این قصه ناتمام است و نان ندارد .

خدا گفت :

- قصه ی شما کوتاه بود اما ناتمام نبود .

قصه ی شما ، قصه ی جوانه زدن بود و روییدن .

قصه ی سبزی ، قصه ای که برای

فهمیدنش عمری باید زیست . قصه ی شما ،

قصه ی زندگی بود و کوتاهی اش . رسالت تان

گفتن همین بود .

خدا گفت :

- قصه ی شما اگرچه نان نداشت اما زیبا بود ، به زیبایی نان .

 

 

 

عرفان نظر آهاری



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دانه ای که سپیدار بود (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:49 تعداد بازديد : 943 |

 "دانه ای که سپیدار بود"

 

**

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .

سال های سال گذشته بود و او

هنوز همان دانه ی کوچک بود .

دانه دلش می خواست به چشم

بیاید اما نمی دانست چگونه .

گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت .

گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها

می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت :

- من هستم ، من این جا هستم ، تماشایم کنید .

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش

را داشتند یا حشره هایی که به چشم

آذوغه ی زمستان به او نگاه می کردند ،

کسی به او توجه نمی کرد .

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن

و کوچکی خسته بود .

یک روز رو به خدا کرد و گفت :

- نه ، این رسمش نیست .

من به چشم هیچ کس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگ تر ،

کمی بزرگ تر مرا می آفریدی .

خدا گفت :

- اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ،

بزرگ تر از آن چه فکر می کنی .

حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای .

راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به

چشم بیایی ، دیده نمی شوی .

خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی .

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب

نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد .

رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .

سال ها بعد دانه ی کوچک ، سپیداری بلند

و باشکوه بود که هیچ کس نمی توانست

ندیده اش بگیرد ؛ سپیداری که به چشم همه می آمد .

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دانه می کارم تا صبوری بیاموزم (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:48 تعداد بازديد : 945 |

"دانه می کارم تا صبوری بیاموزم"

 

**

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت .

اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب

را برگزید و دیگری شکیبایی را .

اولی گفت :

- آدمیزاد در شتاب آفریده شده پس باید

در جست و جوی حقیقت دوید .

آن گاه دوید و فریاد برآورد :

- من شکارچی ام ، حقیقت شکار من است .

او راست می گفت : زیرا حقیقت  ،

غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت .

اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت ،

دست هایش به خون آغشته بود . شتاب او تیر بود .

همیشه او پیش از آن که چشم در چشم غزال قیقت بدوزد ،

او راشته ود.

خنه  باورش ین به سر غزالان مرده بود .

اما حقیقت ، غزالی است که نفس می کشد .

این چیزی بود که او نمی دانست .

دیگری نیز در پی صید حقیقت بود اما

تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت :

- خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است .

پس دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .

و دانه ای کاشت ، سال ها آبش داد

و نورش داد و عشقش داد .

زمان گذشت و هر دانه ، دانه ای آفرید .

زمان گذشت و هزار دانه ، هزاران دانه آفرید .

زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد

و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند ،

بی بند و بی تیر و بی کمان .

 

و آن روز ، آن مرد ،مردی که عمری به شتاب

و شکار زیسته بود ، معنی دانه و کاشتن

و صبوری را فهمید .

پس با دست های خونی اش دانه ای در خاک کاشت .

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:42 تعداد بازديد : 906 |

"هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی"

 

**

خوشبخت بود زیرا هیچ سوالی نداشت .

اما روزی سوالی سراغش آمد و از آن پس

خوشبختی ، دیگر چیزی کوچک بود .

او از خدا معنی زندگی را پرسید اما خدا

جوابش را با همان سوال داد .

خدا گفت :

- اجابت تو همین سوال تو ست .

سوالت را بگیر و در دلت بکار و فراموش نکن

که این دانه ای است که آب و نور می خواهد .

او سوالش را کاشت ، آبش داد و نورش داد

و سوال جوانه زد و شکفت و ریشه کرد .

ساقه و شاخه و برگ . و هر ساقه سوالی شد

و هر شاخه سوالی و هر برگ سوالی .

و او که زمانی تنها یک سوال داشت ،

درختی شد که از هر سرانگشتش

سوالی آویخته بود و هر برگ تازه ،

دردی تازه بود و هر بار که ریشه فروتر

می رفت ، درد او نیز عمیق تر می شد .

فرشته ها می ترسیدند .

فرشته ها از آن همه سوال ریشه دار می ترسیدند .

اما خدا می گفت :

- نترسید ، درخت او میوه خواهد داد

و باری که این درخت می آورد ، معرفت است .

فصل ها گذشت و درد ها گذشت و درخت

او میوه داد و بسیاری آمدند و جواب های او را چیدند

اما در دل هر میوه ای باز دانه ای بود و هر دانه

آغاز درختی و هر که میوه ای را برد ،

در دل خود بذر سوال تازه ای را کاشت .

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
آن که عاشق است ، دعا می کند (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:40 تعداد بازديد : 990 |

 "آن که عاشق است ، دعا می کند"

 

**

 

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی

پشمی به تن داشت و چای می نوشید ،

بی خیال . فنجان چای اما از خاطره پر بود

و انگار حکایت می کرد از مزرعه ی چای

و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش

که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد

و دست هایش که چه خسته بود و دامنش

که چه قدر گل داشت .

چای ، خوش طعم بود .

پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن

که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد ،

دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

پس دختر چایکار خدایی داشت .

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای

ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوشفندان

و تا آن کوه بلند و آن روستای دور و آن چوپان

که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد .

و تنها بود و چشم می دوخت به دور

دست ها و نی می زد و سوز دل داشت .

و آن که سوز دل دارد و نی می زند

و چشم می دوزد و تنها ست ،

حتما عاشق است و آن که عاشق است ،

دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

پس چوپان خدایی داشت .

دست بر دسته ی صندلی اش گذاشت .

دست بر حافظه ی چوب و چوب ،

نجار را به یاد آورد و نجار درخت را و درخت ،

دهقان را و دهقان همان بود که سال های

سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد

و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک .

و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند ،

امیدوار است و آن که امید دارد ، حتما عاشق است

و آن که عاشق است دعا می کند

و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد .

پس دهقان خدایی دارد .

و او که بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی

به تن داشت و چای می نوشید ، با خود گفت :

- حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر

خدایی دارند ، پس برای من هم خدایی است .

و چند لحظه ای بود آن لحظه که دانست

از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان

چای هم به خدا راهی است .

 

 

 

 

 

عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
روی ماه و لای ستاره ها (عرفان نظر آهاری) ( هر قاصدکی یک پیامبر است 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:34 تعداد بازديد : 1109 |

 "روی ماه و لای ستاره ها"

 

**

یک نفر دنبال خدا می گشت ،

شنیده بود که خدا آن بالا ست و عمری دیده بود

که دست ها رو به آسمان قد می کشد .

پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت ،

ابر ها را کنار می زد ، چادر شب آسمان را می تکاند ،

ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر و رو  .

او می گفت :

- خدا حتما یک جایی همین جا ها ست .

و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش

که کسی بر آن تکیه زده باشد .

او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی .

نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها .

از آسمان دست کشید ، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم .

آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد .

زمین پهناور بود و عمیق .

پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند .

زمین را کند ، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر .

خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن

جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود .

نه پایین و نه بالا ، نه زمین و نه آسمان .

خدا را پیدا نکرد . اما هنوز کوه ها

مانده بود ، دریا ها و دشت ها هم .

پس گشت و گشت و گشت .

پشت کوه ها و قعر دریا را ، وجب به وجب دشت را .

لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره

آب ها را .اما خبری نبود ، از خدا خبری نبود .

ناامید شد از هر چه گشتن بود و هر چه جست و جو .

آن وقت نسیمی وزیدن گرفت .

شاید نسیم فرشته بود که می گفت

خسته نباش که خستگی مرگ است .

هنوز مانده است ، وسیع ترین و زیباترین

و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است .

سرزمین گمشده ای که نشانی اش

روی هیچ نقشه ای نیست .

نسیم دور او گشت و گفت :

- این جا مانده است ، این جا که نامش تویی

و تازه او خودش را دید ، سرزمین گمشده را دید .

نسیم دریچه ی کوچکی را گشود ،

راه ورود تنها همین بود و او پا بر

دلش گذاشت و وارد شد . خدا آن جا بود .

بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست

عرشی که در پی اش بود ، همین جا ست .

سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت ،

خدا همه جا بود ، هم در آسمان و هم در زمین ،

هم زیر ریگ های دشت و هم پشت

قلوه سنگ های کوه ، هم لای ستاره ها و هم روی ماه .

 

 

 

 

 


عرفان نظرآهاری

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد